آغاز سفر- قسمت سوم

خرداد و تیر و مرداد گذشت. کم کم دریچه دیگری از زندگی به روم باز می شد. همیشه می دونستم دنیا به این بیهودگی که به نظر میرسه نیست و می دونستم یه خبرایی هست ولی نمیدونستم چه خبری و چطوری من از اینجا سردرآوردم. نه فلسفه کمکم کرده بود نه مذهب نه عرفان نه اندیشیدن محض. و اینجا به یکباره همه اونها به کمکم آمده بودند برای بهتر فهمیدن.

جملاتی را می شنیدم که بارها خوانده بودم و می دانستم ولی انگار بار اولی بود که می شنیدم. من که همیشه به صبورانه گوش دادن و شنیدن و نکته بینی خودم را می شناختم، شنیدن را تازه می آموختم.

روزهایی بود که عصبانی و مکدر می شدم. یک روزهایی شاد و سبک بودم. یک وقت هایی ناامید میشدم. یک وقت دیگه پر از امید و نور بودم و هشت ماه گذشت تا برای سفر قهرمانی آماده شدیم.

کلاسمون دیگه یک کلاس با آدمهایی که هستند نبود. یک کلاس بود با آدمهایی که آشنا بودند. سر کلاس با هم خندیده بودیم. گریه کرده بودیم. حس گرفته بودیم. شگفت زده شده بودیم. تو حالمون خورده بود. دردهای همو شنیده بودیم و با همه بالاپایین شدنهایی که داشتیم، نسبت به هم بی قضاوت و راحت بودیم.

دیگه فقط بچه های یک کلاس نبودیم. همسفر بودیم. با حضور همه همسفران، مقدمه سفر قهرمانی آغاز شد.

/ 2 نظر / 7 بازدید
اندیشه

[قلب]

آزاده

سلام پرفای عزیز خیلی حقیقی می‌نویسی ممنون من آدمای واقعی رو خیلی دوست دارم. کسی که به این شیوه جستجو می‌کنه یه آدم واقعیه