سراب

تصور کن در یک بیابانی می روی. نقشه هم داری ولی هنوز در کوله پشتی ات است و آنقدر گرما و خستگی و تشنگی و آرزوی یک آبادی به تو فشار می آورد که حال نداری یک لحظه تامل کنی و نقشه را از کوله ات دربیاوری و راه را پیدا کنی. با چشمان نیمه باز و خسته، کشان کشان پا بر زمین ترک خورده می گذاری و چشم به آبادی روبرویت دوخته ای و جلو می روی. ساعتهاست که چشم بر آبادی دوخته ای و می روی و می روی و می روی و نمی رسی...

یتیم، در شهر ویران خودش ایستاده و بهشتی را که قبلا در آن بوده و از آن سقوط کرده مانند شهر آبادی می بیند که می بایستی به آن باز گردد. امید به بازگشت به بهشت برای یتیم سازنده است و یتیم غیر سازنده همانجا که سقوط کرده می نشیند و می نالد و زار می زند... اما بهشتی که پشت سر فرد قرار دارد و یتیم از آن سقوط کرده همانند سراب است و دیگر وجود ندارد. حقیقت ندارد. وقتی از آن سقوط کرد آن بهشت دیگر یک تصویر است. تا زمانی که فرد در معصوم خام و ناآگاه در بهشت است، به بهشت بودن آن ناآگاه است و لازم است از آن خارج شود تا به آن واقف شود. با سقوط از بهشت از آن خارج می شود و در یتیم که قرار بگیرد، در حالت سازنده، به بهشتی که داشت آگاه می شود. حالا میل به بازگشت دارد. ولی در حقیقت بهشتی که پیش رو دارد دیگر آن بهشتی نیست که بود. شبیه همان است ولی آن که پشت سر بود سراب شده و حقیقت آن، بهشت پیش روی یتیم است. یعنی تا زمانی که کسی یتیمی را تجربه نکند و مغایرت هایش را نبیند و نتواند انحراف معیار خود را پیدا کند، در بهشت برین خود زندگی می کند و درکی از آن نخواهد داشت و گویی که در سرابی زندگی می کند و گمان می کند که حقیقت است...مثل یک خواب ناخودآگاهانه و بی اختیار و بی هدف و بی رشد و بی هیچ درک معنایی از حقیقت آنچه هست.

سراب هایی که در بیابان ها می بینیم، تصویری از یک آبادی حقیقی هستند که در فاصله ای دور قرار دارند. درست شبیه همان آبادی هستند ولی فقط تصویرند. خیلی وقت ها ممکن است ما در ناآگاهی خودمان چنان غرق شده باشیم که دل به سراب هایی بسته باشیم که گمان می کنیم حقیقت هستند...

اگر حقیقتا این مطلب را به آگاهی بیاوریم که یتیمی ها و سقوط هایی که از بهشت داریم، ما را از درون یک سراب به حقیقت همان آبادی رهنمون هستند، چرا نباید با دیدن یتیمی هایمان جشن بگیریم و شاد باشیم که نوید رسیدن به پیروزی و حقیقتی هستند که قطعا لایقش هستیم...

ای نسخه نامه الهی که تویی

وی آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

حضرت مولانا

/ 2 نظر / 6 بازدید
منصور

[لبخند]

امیلی

چیز زیادی از روان شناسی بلد نیستم. اما این مطلبو خوندم و فهمیدم انگار من اون یتیمم که همش حسرت بهشت پشت سرمو می خورم. تا الان همه تلاش و آرزوم این بود که به اون بهشت برگردم. حالا فمیدم دیگه وجود نداره ! سرابه... باید برم... مرسی... وبلاگ محشری دارید. کلاس ها دکتر شیری تشریف می برید؟