بهشت معصوم

یک لحظه به خودم آمدم و دیدم نشسته ام سر کلاس "معصوم" و کلاس گوش تا گوش پر شده از بچه ها. یک ردیف اضافی صندلی، امتداد پیدا کرده بود تا دم صندلی استاد. همه آمده بودند تا امنیت درونی معصوم را بشناسند.

امنیت که در دنیای نا امن امروز ما چقدر به کار می آمد و چقدر فرصت زندگی و رشد به آدم می داد.

در ابتدای خان اول بودم برای قهرمان شدن...

حواسم پرت بود ولی بعد از کلاس هم هرچقدر فکر کردم یادم نیامد گاه گاهی حواسم به کجا پر می کشید که وقتی به خودم می آمدم انگار سر کلاس نبودم چند دقیقه ای یا بیشتر.

استاد گفت بهشت خود را توصیف کنید.

همه حواس پرتی هایم شاید از این جا شروع شد. هر کدام از بچه ها که بهشتش را وصف می کرد من در خیالم می رفتم درون بهشت او. انقدری که وقتی نفر بعدی می خواست بهشتش را بگوید کمی طول می کشید تا از این بهشت به بهشت دیگری بروم. ساعت کلاس انگار کش آمده بود که آنهمه بهشت در آن سه ساعت همیشگی جا می شد...

بهشت. امنیتی که خراب شدنی نبود. امنیتی که هیچ نابسامانی و نا امنی توان تخریبش را نداشت. امنیت ابدی.

بچه ها از بهشتشان می گفتند. یکی بهشتش کاملا درونی بود. یکی کاملا بیرونی. یکی در ابتدای کودکی بود یکی در اوج جوانی. یکی بهشتش بی مرز و محدوده بود یکی دیگر بی درد و اضطراب. یکی در بهشتش به هر چه می خواست می رسید دیگری در بهشتش هر چه می خواست خلق می کرد. یکی بهشتش نمود بیرونی نداشت. یکی دیگر نمودی از درون نداشت. بهشت های هر کسی متناسب با سلایق و افکار و جنس اندیشه هر کسی، بسیار متفاوت و تعجب برانگیز بود.

تاحالا فکر می کردم همه بهشت را یک جور می شناسند. آنطور که من می شناسم!

نوشتن بهشتم و شنیدن بهشت دیگران برای من یک مطلبی که داشت این بود که عقده ها و درگیری ها و مشغولیات واقعی خودم را دیدم. بهشت من شبیه دنیا بود. سیاست و آلودگی و مرز و جاذبه زمین را از آن حذف کردم و در عوض خودم را پر از توان نامحدود کردم با یک ظرفیت بزرگی برای معناهای بزرگی که به خودی خود در من نمی گنجید...

و استاد گفت معصوم را که به آگاهی بیاوریم، هیچ زمان و هیچ مکانی نیست و هیچ تجربه و درس و رابطه ای نیست که در آن بهشت نباشد و هر چه هست خیر مطلق است...

با خودم می گفتم یعنی همین الان می توانم در بهشتم باشم؟

استاد در کلاس پاسخ می داد: معصوم ساکن ابدی بهشت است...

احساس می کردم سرم دوران دارد. به آهستگی می چرخید و ضربان شقیقه ام باز قوت گرفته بود.

آخر کلاس چشم هایم را بسته بودم و نفس می کشیدم. جریان سردی از پاهایم شروع شد و تا سرم ادامه داشت. همه بدنم یخ زده بود و اشک بی اختیاری بود که جاری می شد. مجرای تنفسی ام آنقدر سرد شده بود که برای لحظاتی حس کردم نفس نمی توانم بکشم. همه عضلاتم بی حس شده بود. دقایقی طول کشید تا تنفس آخر کلاس تمام شد و چشم هایم را که باز کردم دوباره سر کلاس بودم و کم کم عضلاتم گرم شد و حس می کردم چشمهایم بازتر از حالت معمول است.

بعد از کلاس هنوز دست چپم درد می کرد ولی می دانستم که اگر امنیت و بهشت معصوم را طالبم باید بگذارم روحم جلا پیدا کند و شسته شود و این دردها همه از مغایرت های خودم است و من هر چه بهای این شسته شدن بود، می پرداختم تا در راهی قدم بگذارم که خدا مرا برای آن آفریده است.

راه خودم که بیشتر از هر چیزی در دنیا برایم عزیز است. راه عزیز خودم.

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
فرناز

آره راه عزیز خودت...راه عزیز خودم

دیبا

جالب بود همه ادمها تو آرزوی بهشتن ولی یکیش خود من تا حالا بهشت خودمو توصیف نکردم حتی برای خودم!!!!!!!!!![متفکر] ولی با جمله آخرتون موافقم راه خودم که بیشتر از هر چیزی در دنیا برایم عزیز است. راه عزیز خودم[تایید] در ضمن بخاطر حضورتون ممنووووون[گل][گل][گل]

خاطره

سلام .....سلام ممنون از نوشتنت [گل]

مهندس دکتر آرش فتحی

سلام . فکر کنم یه رمان خوب بشه همین جوری پیش بری بابا خاطرات رو دنبال کردن چه سودی داره آخه اگه باید می خوردیم باید همون جا می خوردیم عین غذای شب مونده اس میشه خوردش اما تازه نیست . من پیشنهاد میدم مطلب شرینگ کنیم البته با اجازه ی شخص استاد تیر و قلب و سلام مخلص و چاکرم دمت گرم که اع واسه من هم اینجوزی بود حالم بد شد استاد اومد این رو گفت اون رو گفت و... هم شد نظر ؟؟؟ خدایش یشیتیم (محسن تو ایستاده باش)فکر کنیم ببینیم چطور از این وبلاگ به وجود امده استفاده کنیم چی بگیم چی بنویسم

anima

من اون روز فهمیدم که اصلا بهشت ندارم یعنی تصورش انقدر دور بوده از من و تازه دارم به این فک می کنم که تو بهشت بودن اصلا یعنی چی؟؟[متفکر]