خدای توهمی، شیطان توهمی، زندگی توهمی، من ِ توهمی ...

فکر کن داری خواب می بینی که زندگی می کنی. در خواب یک شخصیتی داری که هیچ ربطی به توی حقیقی ندارد. مثلا در خواب یک تاجر اسپانیایی یا فرعون مصری یا یک دیوانه ی زنجیری یا یک آدم خوشبخت و راضی یا یک موجود مفلوک و بدبخت و فلک زده هستی. یک کسی هستی که حقیقتا نیستی. این فقط یک خواب است. یک رویاست که وقتی بیدار شوی شاید فراموش شود و حتی اگر فراموش هم نشود با حقیقت تو فرق دارد. فکر کن که زندگی اینطور باشد و تو آن کسی نباشی که خیال می کنی هستی. در یک توهم از خودت و دنیای اطرافت در غفلت محض به سر ببری...در تاریکی.

هر چقدر که از حقیقت خودمان فاصله داریم، همانقدر در توهمیم و همانقدر در یتیمی به سر می بریم و به همین اندازه بیگانه با حقیقت مفاهیمی هستیم که گمان می کنیم معنای آنها را پیش تر و به خوبی می دانیم. هر چقدر در درک معنای حقیقت خود ناتوانیم از فهمیدن خدای حقیقی هم عاجزیم و به اندازه ی ناآگاهی هایمان، ناتوانیم. و به همین نسبت توهمی داریم از شیطان و بر اساس گمان توهمی ای زندگی می کنیم که همچون خواب و رویایی پوچ است...

یتیم به اصول ارزش های خودش پشت می کند. او از ترس هر آنچه برایش ناخوشایند است، خود عامل و فاعل آنها می شود. از دروغ و خیانت می ترسد پس دروغ می گوید و خیانت می کند تا پیش از آنکه مورد خیانت واقع شود اصطلاحا دست پیش بگیرد که پس نیفتد. پیش از آن که اخراجش کنند خود استعفا می دهد و از آنجا که بدبین است و دیدگاهش با واقعیت موجود فاصله دارد، و از انجا که خود را لایق نمی داند، به راحتی موقعیت های خوب خود را بی هیچ دلیل حقیقی از دست می دهد. چون در نهایت خود را بدبخت و دنیا را بیرحم و سیاه می داند، همه چیز را به سمتی سوق می دهد که آنگونه باشد که در توهم اوست.به همین دلیل هم هست که شدیدا از پرداختن به خود حقیقی و نگاه کردن به عمق وجود خود هراس دارد. چون اگر خود را ببیند باید بپذیرد که دنیای سیاه و تاریک و وهم آلود او دروغی بیش نیست...

پذیرفتن این حقیقت که تو با توهم زندگی می کنی و حقیقت فرسنگ ها دور از تویی است که باورش داری، سخت و شاید خیلی خیلی ترسناک باشد.

ولی با همه ی سختی و ترسناکی اش، دیدن حقیقت و بیدار شدن و زندگی حقیقی و پیدا کردن آن گنج گوهربار و عزیزی که برایش آفریده شده ایم، ارزش تحمل این رنج و عبور از دنیای وحشتناک وهم را دارد...

از ترس هایت نترس. شهامت کن و از این توهم آلوده ی واقعی عبور کن تا به حقیقت ناب و اصیل وجود برسی.

/ 3 نظر / 72 بازدید
آنیما

من دارم معنی حقیقی با خاک یکسان شدن و مرگ رو تجربه می کنم این روزها و چه دردی دارد چه دردی دارد

محسن

سلام دوست من. دقت کن. این بازی های کامپوتری رو دیدی که یک نفر یک عینک رو چشمش می ذاره و یک محیط مثلا کتابخونه و یا جنگل براش شبیه سازی میشه . و دستکش هایی هست که سنسورهایی رو داره که گرما رو با دیدن یک شعله به دست منتقل می کنه و یا هنگام برداشتن یک تکه چوب در تصویر. دستکشه سفت میشه و ما حس می کنیم که واقعا اون چوب رو برداشتیم. برای تغییر محیط از جنگل به مثلا یک خونه کافیست که برای لحظه ای برنامه خونه رو لود بشه و باز محیط خونه.... و الخ. خدا یا مرکز هستی و یا اون انرژی باشعور به نظر شبیه به یک همچین چیزی ما رو در یک ناکجا آباد نشونده پای یکی از این سیتم ها . منتهی با تکنولوژی و آخرین تجهیزات . و ما برخورد می کنیم. من یک برنامه ام که شما رو دارم برخورد می کنم. نمی دونم برنامه نویسی کار کردین یا نه ولی در یک محیز برنامه نویسی برنامه ها می تونن با هم تعامل داشته باشن و همدیگه رو صدا بزنن و استفاده کنن. مثلا یک برنامه برای محاسبه فاکتوریل فانکشن و یا برنامه محاسبه فاکتوریل رو صدا می زنه یک عدد بهش میده . فاکتوریل رو از ش می گیره و بعد خدا نگهدار . و باز اون بنامه فاکتوریل ممکنه برای اجرای برنامش برنامه ...ادام

محسن

دیگری رو صدا بزنه و همینطور با هم در تعامل هستن. ما انسانها برنامه های سرگردان در این محیط هستیم که با هم در تعامل هستیم. علاوه بر حس های 5گانه. احساسات ما را نیز برنامه اش رو نوشته و داره با ما حال می کنه. معنی کن فیکون رو راحت میشه حس کرد با این مدل پیشنهادی من. مثلا برای تبدیل یک مالک به گدا کافیه برا یک آن برنامه اون گدا رو لود کنه.ولی این فقط مدل پیاده سازی مورد نظر من بود. فکر نکنید که خدا بی منطق وشهور و معرفت مارا بی برنامه حلق کرده. دوستمون داره و نگرانمونه. بقول یاد آوری شما: همه عمر برندارم من از این خمار مستی/// که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی. و یا به قول مولانا: ما نبودیم و تقاضامان نبود/ لطف تو نا گفته ما میشنود/ و بار هم جهت حسن ختام : هم دعا از تو اجابت هم ز تو///ایمنی از تو مهابت هم زتو/// گرخطا گفتیم اصلاحش تو کن/// مصلحی ای تو سلطان سخن// کیمیا داری که تبدیلش کنی// گرچه جوی خون بود نیلش کنی///این همه میناگری ها کار توست/// این همه اکسیر ها اسرار توست. د رپایان با اجازه همین نوشته ها رو میذارم رو وبلاگ خودم ..خوشحال میزنم سری به من بزنین/ اونجا شربت اندر شربت است. خدا نگهدار