آغاز یتیمی...

مرحله دوم سفر آغاز شد. هنوز مطالب زیادی از معصوم مانده که ننوشتم ولی بماند برای روزهایی که توان نوشتن از آنها را داشته باشم. یک چیزهایی از معصوم را فقط می شد با دهان باز نگاه کرد. نه که فهمیدنی نباشد. نه. گفتنی نبود. و نه این که اجازه گفتن نباشد. یک درکی می خواهد که بتواند یک چیزی مثل مزه را توصیف کند که من نمی توانم. مثلا چطور بگویم شیرین یا تلخ چه جوری است؟ فقط انقدری بلد شدم که وقتی آن را می چشم جنسش را تشخیص دهم. تازه آن هم اگر دارد... و چون هنوز آنطور درکی ندارم که اینطور توصیفی کنم می گذارم برای روزی که آن درک را به دست بیاورم اگر خدا بخواهد.

 

اما مرحله دوم. یتیم.

یتیم یک جوری شروع شد که غافلگیر شدم.

به محض این که سوال اول شروع شد طپش شدید قلب داشتم  و همه بدنم داغ شده بود. گفت یتیمی از آنجا آغاز می شود که به جای تکیه بر پدر و مادر به خواهران و برادران و دوستان تکیه کنید و در این حالت در دل یا آشکار پدر و مادر را به شدت نقد می کنید و ...  بقیه سوال را اصلا نشنیدم فقط نوشتم. از وقتی یادم بود در جنگی برای حفظ جایگاه پدر و مادرم بودم که دیگران به هر عنوانی جای آنها را نگیرند. یکی از دغدغه های همیشه ام این بود که چرا اصلا کسانی تلاش می کنند جای پدر را برایم بگیرند با وجود این که پدرم کار خودش را درست انجام میدهد.

استاد گفت به هر میزان که خودم عدم پذیرش حاکمیت داشته باشم مغایرتی پیش می آید و در این شکاف مغایرت است که قیم پیدا می شود.

من هر چه فکر می کردم نسبت به پدرم پذیرش داشتم. او را همیشه دوست داشتم. از او اطاعت کردم و رابطه خوبی با پدرم داشتم ولی این ها همه به خاطر شخصیت پدرم بوده نه جایگاه پدری اش. من اگر پدر دیگری می داشتم، کمی متفاوت تر کمی مستبدتر کمی هر جور دیگر بود دیگر من در پذیرشش نبودم. انگار که پذیرش حاکمیت نیست. پذیرش این شخص است و تا زمانی که پذیرش جایگاه حاکمیت نباشد همچنان مغایرت هست حتی اگر در ظاهر رفتار و کردار و حتی حس من پذیرش باشد و وقتی در پذیرش جایگاه پدر - هر جور که هست- نباشیم یتیمی هست و قیم ها پیدا می شوند...

این پدر از پدر فیزیکی ما شروع می شود و درست مثل حاکمیت که سلسله مراتب داشت و هر هرمی زیر هرمی دیگر بود و از کوچکترین حاکمیت شروع می شد تا میرسید به بزرگترین آنها، خدا ، این پدری هم از پدر فیزیکی ما شروع می شود تا برسد به پدر اسطوره ای.

در هر امری پدری هست که می بایستی در پذیرشش باشیم و میزان یتیمی در آن امر به میزان عدم پذیرشی است که نسبت به پدر در آن امر داریم. این امر می تواند زندگی فیزیکی معنوی مادی علمی یا هر امر دیگری باشد.

و عدم پذیرش ها و مغایرت ها از آنجا شروع می شود که از یک انسان انتظار پدر اسطوره ای را داریم با تمام آن توانایی هایی که در توان یک انسان عادی نمی تواند باشد...

بعد از کلاس که به خانه رفته بودم مشتاق و سبک و شاد و پر انرژی بودم و حسی به پدرم داشتم که دلم میخواست او را در آغوش بگیرم و در خودم فشارش دهم و او را درون خودم داشته باشم!...

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
آنیما

من سالیان دراز نتوانسته بودم پدرم رو بابت چیزهایی که فکر می کردم باهاشون به من لطمه زده ببخشم. و در عین حال احساس عشق و علاقه ی شدیدی هم بهشون داشتم. کلید اصلی همین جاست.من می توانم به پدر واقعی ام تکیه کنم. امیدوارم روح پدرم شاد و آزاد باشه