پایان کلاس یتیم

سالها پیش، یک روزی من در آینه نگاه کردم و کسی را دیدم که با او غریبه بودم. یک نفر در آینه نشسته بود و با لبخند کجی به من خیره شده بود. پر غرور و پر انرژی بود و هیچ غیرممکنی برایش وجود نداشت، پر از شور و هیجان زندگی بود و دست به هر کاری می زد در آن لذت تازگی بود. به نظر همه چیز خوب و زندگی عالی بود ولی خودش چیز بیشتری می خواست. اصیل تر. معنادارتر. این شخصیت عاریتی که انگار هر تکه اش را از جایی وام گرفته بود که از درون خودش نبود. از خانواده و جامعه و مدرسه و کتابها آمده بود و البته که همه ی اینها تاییدش می کردند ولی او خودش را می خواست. در واقع «من» خودم را می خواستم. چیزی بیشتر از آنچه به نظر می رسید.

می خواستم چیزی از خودم بسازم که انتخاب من بوده. می خواستم هر جزء از رفتار و عقایدم را از درون خودم پیدا کنم. شروع به تغییر کردم. هر چیزی را که گمان کردم مال من نبود کناری گذاشتم تا چیزی از خودم را جایگزینش کنم. کم کم من یک نفر دیگر می شدم. یک نفری که خودم ساخته بودم. کسی که اصلا شبیه قبلی هم نبود. آرام تر. بی سر و صدا تر، نرم تر. سال ها می گذشت و من هر روز یک چیزی به خودم اضافه می کردم یا چیزی از خودم کشف می کردم. من عاشق این کشف و جستجو بودم ولی تنها و بدون استاد، هر چیزی را که فکر می کردم درست است انجام می دادم. بدون استاد سخت بود. پنج سال... ده سال... سیزده سال از آن شروع گذشت.

کلاس های سفر قهرمانی که شروع شد، من یک استاد داشتم که راه را بلد بود و من فقط منتظر یک اشاره بودم تا حرکت کنم. ولی حرکت آغاز نشد. یک سال دو آرکی تایپ اول معصوم و یتیم طول کشید. انگار من می خواستم بدوم و یک نفر مرا گرفته بود و می گفت بنشین. بنشین و تماشا کن.

از آنجایی که نشستم به تماشا، یک چیزهایی دیدم که نمی شد در چند مطلب ساده  و اشاره وار در این وبلاگ آنها را نوشت. یتیمی هایی پنهان در هر چیز، کودکی که گم شده بود، سایه ها، ترس هایی کمین کرده در تاریکنای من. گنج درون تاریکی. نقاب ها، آنجا که تفاوت «خودم» را با «من» و «من» را با «نقش» هایم نشانم دادند و از آن همه چیزی که ساخته بودم و خیال می کردم در من اصالت دارد، وجودی شده و مال خودم است، چیزی باقی نماند... چند جلسه آخر یک سره انگار در حال بود و نابود شدن بودم. بودنی دیگر و نابود شدنی دیگر...

حالا در انتهای کلاس یتیم و آغاز جنگجو، دوباره در مقابل آینه ای دایمی در ذهنم، ایستاده ام و دوباره یک «من» دیگر از خودم خواهم ساخت. این بار اصیل تر، نزدیک تر به خودم، حقیقی تر...

 

/ 6 نظر / 36 بازدید
فرناز

قهرمان بمانی قهرمان

آنیما

چقدر خوب که در این مسیر طولانی و بس ناهموار با هم بودیم و وجود همگی تان برای من غنیمتی بود که نترسم از ادامه ی راه[لبخند]

من

[لبخند]

من

http://bashiir.blogfa.com/post-66.aspx

نسیم

چه قدر این حس و حالت را می فهمم و چه خوب که همه مان با هم هستیم

سمیرا

سلام دوست عزیز میشه کلاسی که رفتید رو معرفی کنید