فرصت ها

فاصله ای که بین کلاس ها می افتد، شاید زمان مناسبی باشد برای مرور درس ها و فرصتی باشد برای زندگی کردن و به آگاهی آوردن آنچه تاکنون آموخته ایم. 

گرچه این درس ها از آن دست درس هایی نیست که بگذاریم آخر ترم، کتاب که تمام شد یک شب مانده به امتحان همه را حفظ کنیم و فردا امتحان دهیم، و اینجا هر چه یاد می گیریم بلافاصله وارد زندگی ما می شود و انگار فهمیدن مطلب بار زندگی آدم را بیشتر می کند، ولی شاید این فرصت هایی که گاه به گاه بین کلاس ها هست، همان زمان کمی است که وقتی سفر می رویم و با سرعت از جاده ها عبور می کنیم، گاهی باید بزنیم کنار و به راه آمده نگاه کنیم و راه پیش رو را ارزیابی کنیم و از زیبایی های جاده لذت ببریم.

در ابتدای سفر قهرمانی هستیم و برای رفتن این راه تا رسیدن به رهایی، دوازده خان پیش رو داریم. معصوم- یتیم-جنگجو-حامی-جوینده-نابودگر-عاشق-آفرینشگر-فرمانروا-جادوگر-فرزانه-دلقک.

از امنیت درونی معصوم تا رهایی و شعف دلقک راه درازی در پیش است و ما اندر خم کوچه اول مشغول کشف و لمس امنیت درونی معصوم هستیم. تا اینجا که آمدیم یاد گرفتیم که می بایستی امنیت، درونی باشد. صد در صد درونی باشد و همه آنچه از بیرون به ما امنیت می دهد، امنیتی کاذب است. حالا هرچی که هست. پول باشد خانواده یا ارتباطات یا شغل یا دیگری. هر چیزی بیرون از تو، که تو را از امنیت حقیقی ات(امنیت درونی) منفک کند، کاذب است و کمی که بیشتر نگاه کردیم قضیه را، دیدیم اصلا بیرون و درون یکی است و اگر خواهان امنیت صد در صد درونی هستی، می توانی تسلیم این هر دو بیرون و درون باشی که هر دو درون هستند و بیرونی نیست!

اینجا که رسیدیم قضیه کمی سخت شد و لذت و شوری که در این قصه تسلیم بود آدم را وسوسه می کرد برای خواستنش. تسلیم را استاد گفت آنجاست که میل و آرزو و خواسته ای نیست و تو بی تصویری. بی تصویری از گذشته و آینده و هر چه هست خیر مطلق است و جز خیر نیست...و این نهایت معصوم است...گرچه انتهایی نیست...

به نظر می رسد اینجایی که هیچ تصویری نیست و هیچ خوب و بدی وجود ندارد و هرچه هست نور و آگاهی است و خیر مطلق، «من» چنان به رسمیت شناخته شده و چنان هست که دیگر هیچ است و این هیچ، پوچ نیست...

 

/ 6 نظر / 27 بازدید
سلیمانیان

سلام فاصله ای که بین کلاس ها می افتد، علاوه بر اینکه زمان مناسبی است برای مرور درس ها و فرصتی است برای زندگی کردن و به آگاهی آوردن آنچه تاکنون آموخته ایم می تواند فرصت خوبی باشد تا جزوه سفر قهرمانی رو تایپ کنید و برای همراهان سفر ارسال کنید و بهانه کمبود وقت نداشته باشید[لبخند]

آوا

وای از «من» هیچ جوری نمیشه باهاش کنار اومد... خیلی قوی سینه ستبر کرده و «منم منم » می کنه .گاهی احساس می کنم 50 سال باید طول بکشه تا بتونم این «من» رو آروم کنم و تسلیم شدن محض رو یاد بگیرم.

گاندلف

کجا میرن اینا..... منم ببرید...

آرش فتحی

کاش عوض اینکه با بچه های کلاس بریم رستوران و کافه شاپ و مهمانی یه قرار بذاریم و درسهامون رو مرور کنیم