آخ جون تجربه!

فهمیدن مطلب یک چیز بود، در عمل پیاده کردن و آگاهانه زندگی کردن یک چیز دیگه. نمیشد آدم به مطلبی آگاه شود و تجربه ش پیش نیاید.

کلاس ما اینطوری بود.

اگر در مورد چاله سرکلاس حرف میزدیم، می رفتیم بیرون کلاس و در طول هفته، صاف صاف که داشتیم راه میرفتیم یکهو یک چاله پیدا می شد که باهاش دست و پنجه نرم کنیم و چیزی رو که یاد گرفتیم به بوته آزمایش بگذاریم.

طبیعتا هر چی درسمان سخت تر بود، هر چی فهمیدنمان بیشتر بود، تجربه مان بزرگ تر بود و هر وقت که رنجی حس می کردم یاد حرف استاد می افتادم که می گفت، "با این همه آن رنج شما گنج شما باد"... و من به امید گنج به استقبال رنج می رفتم.

وقتی وسط یک تجربه هستیم بهترین زمان برای محک زدن خودمان است. بهترین راه جستجوی گنج... این طوری شد که جمله "آخ جون تجربه" دیگر یک جمله فانتزی نبود برای راضی کردن خودم به تحمل مشقتی که هر تجربه ای به دنبال دارد. حقیقتا هر لحظه جهان برایم درسی داشت.

سر کلاس، استاد آهسته آهسته مراحل سفر قهرمانی را به طور کلی از ابعاد متفاوت شرح می داد و من از دورنمایی که نشانم می دادند، غرق در لذتی بودم که مقدمه سفر را برایم دلپذیر می کرد. دوازده مرحله سفر قهرمانی برای من مثل هفت خان رستم بود ولی با دوازده خان. همیشه دلم میخواست جای قهرمانان قصه های باستانی باشم و همیشه دلخور بودم که چرا این قهرمان ها همه مرد هستند. پس من چی؟ و حالا خان هایی داشتم که با پیمودنش قهرمان خودم می شدم. بی های و هوی نام قهرمان. مقدمه و خود سفر برایم فرق زیادی نداشت. همین که در تدارک رشد خودم بودم کافی بود.

بچه های کلاس، بعد از چند ماه با هم بودن، دیگر آن آدمهای غریبه روز اول که نبودند هیچ، از نزدیک ترین دوستانم نزدیک تر حس می کردمشان. هر روز وارد کلاس که می شدم، انگار وارد دنیای خودم شدم. هر کدام از بچه ها در دنیای خودشان بودند. دنیاهایمان با هم در این نقطه اشتراک پیدا می کرد. ما آدمهایی بسیار متفاوت بودیم. شاید بیرون کلاس با آگاهی قبلی هیچوقت با هم دوست نمی شدیم. ولی اینجا در کنار هم که قرار می گرفتیم ابعاد یک وجود بودیم که با هم کامل می شدیم. دیگر آسان شده بود پرحرفی و بی تابی و آشفتگی و خنگ بازی های هم را تحمل کردن. تحمل که دیگر نبود. بخشی از خود ما بود و مثل روزهای اول سخت نبود که بنشینیم و دقایق طولانی به یک نفر گوش کنیم. انگار که با خودمان زمزمه می کردیم. هر چه تنش هایمان از بیرون کمتر می شد از درون بیشتر...

حدود دوماه طول کشید تا مقدمه سفر قهرمانی تمام شد. مثل ظرف کثیفی که مدت ها شسته نشده، به سختی شسته شدیم و آماده شروع بودیم.

مرحله اول. معصوم...

/ 7 نظر / 8 بازدید
کامران

خوشحالم شروئیدید

negar

سلام این کلاس واقعا وجود داره یا یه داستان خیالی دارید مینویسید؟

فرناز

به به نمی دونستم که این وبلاگ رو داری دخترجون. کاش بگی که تو کلاسهای ما از دانش و مدل درس دادنهای کلاس دیگه خبری نیست .خیلی خوبه که میتون یاین تجربیاتت رو بنویسی چون من برام سخته اینطوری بنویسم.دمت گرم قهرمان

anima

خیلی روشن توصیفش کردی دقیقا حرفاییه که حسشون می کنم...گاهی واقعا سخته ولی هرچی می گذره از اون سردردا و سرگیجه های وحشتناک بعد کلاس و مقاومتها و لجاجتها کمتر میشه و سختی ابعاد دیگه ای پیدا می کنه. بارها و بارها در شگفت بودم از راهی که پیش پام قرار داده شد و هر بار سپاسگزارتر... خوشحالم که هم کلاسیم[لبخند]

زهرا

سلام...چه راههای رو که نرفته گذاشتم و چه آدمای فلک زده ای رو قضاوت کردم و بعد هی با خودم زمزمه کردم...و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده است!!! بیچاره آدما...بیچاره من! ......... توصیفت از آغاز سفرت ... عالی بود ...حتما که اون همه سفر بیرونی و تدارک دیدن برای سفر اون همه آدم..به محیا شدن راه سفر خودت بی ربط نبوده...شانس اوردی که بلیطش تموم نشده بود!!!!:))) من که هنوز تولیست انتظارم! انشاالله که بلیطمن هم اوکی شه!

ابراهیم

سلام ممنونم که به وبلاگم سر زدی و دعوتم کردی راستش مطلبت رو خوندم ولی سر در نیاوردم ، منظور از سفر و عدد دوازده چیه؟[گل]

نسیم

چه قدر اين نوشته هايت خوب بود. نمي دانستم اينجا را مي نويسي. هر پست را كه مي خواندم عين سر كلاس دلم هري مي ريخت. سفرمان مبارك همسفر