فرمانروای وجود شما کیست؟

همیشه ی خدا، یک چیزی در وجودمان هست که می خواهد قدرت سرزمین وجودی مان را از آنِ خود کند، بر تخت بنشیند و فرمانروایی کند. درون بعضی آدم ها، احساسات و عواطف و غرایز است. درون بعضی دیگر، منطق و نظم استدلال است. درون یک سری دیگر، کوچکتر می شود و یک بخشی از غریزه می شود. مثلا فرمانروای یک نفر خشم است، فرمانروای یکی دیگر مهربانی. فرمانروای یکی نظم است، فرمانروای دیگری حواس پنج گانه. 

تازه این در حالیست که فرمانروای درونی داشته باشیم وگرنه می شود که یک نفر هیچ اختیاری از خودش نداشته باشد و مثل عروسک کوکی دیگران از بیرون برایش تعیین تکلیف کنند. حتی احساسات و افکار درونی اش هم تحت تاثیر آنها باشد. می بینی یکی تحت فرمان فرزندش است، یکی تحت فرمان معشوقش. یکی تحت فرمان کارش است، یکی تحت فرمان مردم! 
اگر از این مقوله بگذریم و فرض را بر این بگیریم که آنقدرها رشد کرده ایم که دستکم یک چیزی از درون خودمان فرمانروای وجودی مان باشد، آنوقت می توانیم بنشینیم درباره اش فکر کنیم و بررسی کنیم ببینیم کدام بُعد وجودمان، امپراطوری را به دست گرفته است؟

اینجا، روی زمین، در تجربه ی مادی فیزیک، این کدام من است که تمام احساسات و عواطف و غرایز و منطق و استدلال ها و اندیشه ی مرا تعریف می کند. در واقع می شود گفت، یک چیزی این وسط هست که همه چیز را با آن ادراک می کنیم و تعریف می کنیم و نگاه می کنیم و می توانیم زندگی را به واسطه ی آن تجربه کنیم و آن «ذهن» است. 

ذهن است که ما را تعریف می کند. از من، «من» می سازد. ذهن است که میخواهد مورد تکریم و احترام قرار گیرد و برای خودش شانیت و جایگاه ویژه تعریف می کند. ذهن است که فرمانروای بلامنازع حضور ما در تجربه ی فیزیک است.

و در عین حال ذهن است که تمامیت وجود ما را از آن خود می داند. خود را مالک ما می داند. مثل فرعون که خود را مالک مردم و سرزمین مصر می دید و گمان می کرد خداست، ذهن هم گمان می کند هر آنچه در زندگی فهمیدنی است را می تواند بفهمد.

ولی یک روز موسی به سراغ فرعون می رود و به او می گوید که خدایی هست که او خالق فرعون است. و فرعون مالک مردم و سرزمین نیست. خداست مالک هر آنچه هست... فرعون برآشفته می شود. عصبانی از زیر سوال رفتن خدایی اش به جنگ با موسی بر میخیزد. 

فرض کنیم که ذهن در سرزمین وجودی ما مثل این فرعون باشد. وقتی به ذهن می گوییم یک چیزهایی هست که فراتر از توست، از ادراک تو بیرون است و برای فهمیدنش باید تسلیم شوی و ایمان بیاوری،آشفته و عصبانی می شود. میخواهد زمین و زمان را به هم بریزد اما تسلیم نشود. باور نمی کند چیزی فراتر از خودش هم می تواند باشد. شروع می کند به جنگیدن. جنگ و انکار. انکار همه ی نشانه ها، معجزه ها، حرف ها، اشاره ها... از تسلیم شدن می ترسد. می ترسد که فرمانروایی اش را از دست بدهد بی این که بداند ذات فرمانروایی اش از جانب همان وجودی است که تسلیم اش نمی شود. 

حقیقت وجودی ما، مثل موسی در داستان فرعون، در تلاش و تکاپوست تا راهی را به ما بنمایاند که بتوانیم هویت اصیل خود را بازیابیم. همواره به هر دری می زند و از هر دری وارد می شود تا به اندازه ی یک چشم باز کردن کوتاه هم که شده، فرعون وجودمان را به سوی خود حقیقی مان، هدایت کند. 
حالا فرض کنیم قصه ی ما یک جور دیگر شود. ذهن فرعونی ما بیاید و پیام حقیقت وجودی مان را بشنود و دست از جنگ بردارد و با تمام قدرت و شوکتی که در این سرزمین دارد، اعلام کند که به این حقیقت ایمان آورده و تمام قدرتش را بگذارد پشت سر حقیقت...

در این سرزمین پهناور بی انتهای درون ما، چه خواهد شد اگر تسلیم حق و حقیقت شویم؟

 

/ 1 نظر / 56 بازدید
محمد رضا

اگه ذهن ایمان بیاره یا ذهنه ذهن نیست یا ایمانه ایمان