جنگجویی با تکیه بر معصوم

شاید گاهی شنیده باشیم از آدم های اطرافمان که می گویند بدون هیچ پشتوانه ای زندگی می کنند و منظورشان حمایت های مادی و معنوی است از سوی خانواده یا دوستان یا یک بزرگتری یا هر کس که فکرش را بکنید.

به راستی هم آدم بی پشتوانه و یکه و تنهاست اگر زیر سایه ی یک بزرگتری نباشد، پشتیبانی نداشته باشد و در هرم امنی جای نگیرد و هیچ کجا جای او نباشد و هر کاری که می کند، به تنهایی تمام بار زندگی اش را به دوش بکشد و بخواهد که مستقل و تنها روی پای خودش بایستد و هیچ دلگرمی و دل آرامی در گوشه و کناری نداشته باشد. زندگی مشقت بار و غمگین و تاریک و بی فردا می شود اگر آدم پشت و پناهی نداشته باشد.

ولی فکر کن که همین آدم، شاهزاده ای باشد در سرزمین پادشاهی پدرش، چه دیگران بدانند که او فرزند محبوب پادشاه است و چه ندانند، او در سرزمینی سفر می کند که هر کجا گیر کند و تنگنا بیشتر از حد تحملش باشد، به دامان پدر باز می گردد و خیالش راحت است و آرامش دارد. ناشناس هم که سفر کند، دل آرامی دارد و خونسرد و قدرتمند با مسایل کنار می آید و آنها را حل می کند و به سفرش ادامه می دهد. این شاهزاده حتما که اعتماد به نفس بالایی دارد و در این سفر حسابی حواسش هست که شیره ی جان تمام لحظاتش را بیرون بکشد و از تمام تجربیات پیش رو بیشترین بهره را ببرد. به زودی باید به کاخ بازگردد و شاید این فرصت سفر مادی در این سرزمین یک فرصت استثنایی باشد که دیگر در زندگیش پیش نیاید.

فرق جنگجویی که به معصوم تکیه دارد و جنگجویی که کل سفرش فقط جنگجوییست این است. کسی که حرکت می کند و ایمان و باور دارد که در آغوش امن الهی است و برای خدا حرکت می کند و برای او زندگی می کند و خیالش راحت است که پس از سفر به دامان او بازمی گردد، شاهزاده ای در سرزمین پدری است. و کسی که سفرش از جنگجویی آغاز می شود بی پشت و پناه و یکه و تنهاست.

حتما شنیدی که «از هر چی بترسی سرت میاد؟» فکر می کنم کمتر کسی باشد که به این جمله اعتقاد نداشته باشد و به صورت موردی در زندگی تجربه اش نکرده باشد.

ببین چند بار ترسیدی و شعور مطلق جهان هستی به یاریت آمده و ترست را در مقابلت قرار داده و تو با آن مواجه شدی، ترسیدی، مبارزه کردی و از آن عبور کردی و بر آن فایق آمدی؟ چند بار از تجربه ی پیش رویت فرار کردی و دست مهربان خداوند با قاطعیت دستت را گرفته و آن تجربه را بارها و بارها در مقابلت قرار داده تا بالاخره این فرزند گریزپا را به مکتب آورده و نشستی و تجربه کردی و بزرگتر و خردمندتر شدی و دستاوردهای بهتری به دست آوردی؟ کجا بوده که در تنگنا باشی و آن تنگنا فرصت تعالی تو نبوده باشد؟ پس ترس و فرار و حس رها شدگی چه معنایی دارد اگر شمشیر خرد در دست داری و در پناه شعوری مطلق به دنبال تجربیات تازه می روی و این فرصت به تو داده می شود؟

هر کدام از اهدافی که می گذاریم یکی از این تجربیات است و چقدر خودمان را محروم می کنیم اگر به یکی از این ها گیر کنیم و بقیه ی زندگی و تجربیاتش را از خودمان بگیریم و فرصت یک زندگی پر شور و شعور را از خودمان دریغ کنیم و نتوانیم برای هر لحظه و هر نفس اش شکرگذار باشیم. فرصتی که سخاوتمندانه در اختیارمان قرار داده شده است. 

/ 2 نظر / 32 بازدید
منصور

[لبخند][لبخند][لبخند]

محسن

غمگین نباید بود از طعن حسود ای دل //چون نیک تو وا بینی خیر تو در این باشد.. بسیار عالی بود. و نکتهای طریف به نام توکل رو به خوبی شفاف و جا انداختی. عالی بود ادامه بده. استفاده می کنیم