نقاب ها و سایه ها

یک چیزهایی هست که ما از آنها خوشمان نمی آید. یک رفتارهایی، یک مدل بودن هایی، یک شیوه ی زندگی یا یک جور حرف زدن هایی، یک کارهایی که وقتی یک نفر دیگر انجام می دهد، سرزنشش می کنیم یا باعث می شود آن آدم را دیگر دوست نداشته باشیم یا حتی آن مدل بودن را که کسی داشته باشد، جزو آدمیزاد دیگر حسابش نمی کنیم.

یا برعکسش. یک مدلی هست از بودن که خیلی جذاب است، یک آدم هایی هستند که همین جوری بیخودی زیادی ازشان خوشمان می آید، بعضی وقت ها عاشقشان هم می شویم، یک رفتاری، یک مدل حرف زدنی، یک کارهایی که دلمان قیری ویری میرود برایش.

و یک چیزهایی هم هست که از آن ها می ترسیم. می ترسیم که آن طور باشیم. آن رفتار را داشته باشیم یا آن شکلی زندگی کنیم.

این رفتارهایی که خوشمان می آید یا بدمان می آید یا از آن می ترسیم، به هر مدلی باشد که ما آن را در زندگی خودمان زندگی نمی کنیم، و وقتی در دیگران می بینیم واکنش ناخودآگاه نسبت به آن داریم، جایی درون «سایه» های ما قرار دارند.

«سایه» ها، زندگی نکرده هایی هستند که به صورت ناخودآگاه وقتی در آدم های بیرونی نشانی از آنها می بینیم نسبت به آن واکنشی داریم. هر حسی که نسبت به هر چیزی پیدا می کنیم می توانیم ردش را بگیریم و چیزی درون خودمان پیدا کنیم. در حقیقت آدمهای اطرافمان آینه هایی هستند که بخشی از ما را به ما نشان می دهند و زمانی که ما چیزی آشنا درون یک نفر می بینیم واکنش حسی نشان می دهیم. یا خوشمان می آید یا بدمان می آید یا می ترسیم یا هر چیز دیگر. بهرحال وقتی نسبت به چیزی بی تفاوت نیستیم، آن مساله یک کاری با ما دارد.

درست برعکس این حالت، شخصیت هایی در خودآگاه ما هستند که در ناآگاهی ما خود را با آن تعریف می کنیم. مثلا وقتی از شما می خواهند خودتان را معرفی کنید چه می گویید؟ من یک پزشک هستم. من یک خبرنگارم. من یک وکیلم. من یک دانشجو هستم. من یک پدر هستم. من از یک خانواده ی اصیلم. من یک ایرانی هستم. من یک نویسنده ام. من یک ... چی هستم؟

در حقیقت همه ی اینها می توانند بخشی از من باشند ولی من اینها نیستم. من بیش از اینم. فراتر از شغلم، فراتر از موقعیت اجتماعی یا موقعیت خانوادگی، فراتر از استعدادهایم، فراتر از ملیت یا قوم و قبیله ام، فراتر از جنسیت و حتی فراتر از انسان بودن، من «هیچ» هستم. هیچی که به هیچ وجه پوچ نیست. همه چیز است. هر چیز دیگری که در زندگی مادی در حال تجربه کردن آن هستم، نقشی است که پذیرفته ام و کافیست که به نقش بودن آن واقف باشم. وقتی نقشی را به گونه ای باور می کنم که انگار همه ی من همین نقش است و بس، سایه ای برای این نقش تولید می شود.

هر نقشی که سایه دارد، «نقاب» است. یعنی هر نقشی که من خودم را با آن تعریف کرده ام و از برعکس این حالت بودن واهمه دارم می شود «نقاب» من. وقتی نقاب ها را تشخیص دهیم می توانیم آگاهانه و سر جای خودش از آنها استفاده کنیم. نمی شود که آدم بدون نقاب، با هیچ بودنش در دنیای مادی زندگی کند. دنیا ماده است و نقاب ها چیزی از جنس همین دنیا هستند. ابزاری برای زندگی، ولی اگر نقاب ها را با خودمان اشتباه بگیریم، و آنهمه بزرگ بودن مان را بریزیم در یک فنجان کوچک و محبوسش کنیم، سدی در برابر خود می بندیم که مانع از زندگی تمام و کامل و پُری می شود که لایقش هستیم...

 

/ 6 نظر / 21 بازدید

[گل]

مریم

سلام پرفا .من تجربه ی این ها رو داشتم .چه خوب گفتی !ملموس وواقعی .[گل][گل]

[لبخند]

من

اگر تازه هیچ هم خودش یک نقاب نباشد! از این که بگذریم، چه تصویر عجیبی می شود وقتی از ورای این نقابها به خودمان یا همان هیچ نگاه می کنیم، واقعا هیچ است چون هیچ تعریفی برایش نداریم، یک وجود که اگر نبود و وجود نمی شد چه می شد؟ اصلا چرا آمد و هیچ شد؟ این لزوم بودن شده سوال اساسی ذهن من!

امیر

متن زیبایی بود آفرین

آیلا

سر دردم داره بهتر میشه- چند وقته از پیچیدگی این مباحث که منو درگیر کرده سردرد میگیرم- خوبه که تجربه های شاگردی کردن خودت رو در اختیار دیگران میذاری- گاهی خوندن تجربه های کسی که خودش داره شاگردی میکنه بیشتر کمک میکنه از درس های یه استاد