سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ :: ۱:٤٦ ‎ب.ظ

اینطور نیست که من الان یک چیزی باشم و بعد بمیرم و بیدار شوم و یک چیز دیگر شده باشم. همین من که هست دگردیسی پیدا می کند و تبدیل به یک چیز متعالی تر می شود. 
مثل دانه ای که در دل گرم خاک آرمیده. اول از همه در تاریکی آرام خودش، جریان نرم رشد را حس می کند. هنوز نمی داند که دانه است. فقط هست. 

هست و آرام آرام و بی صدا رشد می کند و در دلش جریانی وجود دارد. اگر می شد تماشایش کنی، هنوز از ظاهر دانه هیچ چیز پیدا نبود. رشد درونش که به نهایت یک دانه می رسد، پوسته را می شکافد. شاید دانه اگر آدم بود، وحشت می کرد. وااای پوسته ام! پوسته ی سبز نازنینم شکافت. من دارم می میرم...

آماده ی مرگ است که از دل خودش جوانه میزند و قد می کشد و در دل خاک به سمتی حرکت می کند. شاید دقیقا نمی داند به کجا می رود. شاید خاطره ای دور، از نور...

می رود و می رود و می رسد به سطح خاک. آنجا که باید از دل گرم و تاریک خاک جدا شود و سر به دنیای تازه بسپارد. شاید ترس همه ی وجودش را گرفته باشد. شاید اشتیاق و ترس در هم آمیخته و دل دل می کند که برود یا بماند؟ بماند و در تاریکی امن خودش یک دانه ی تازه جوانه زده بماند یا برود و دنیای دیگری را تجربه کند. آنجا که گرما هست و سرما، طوفان و تشنگی و زیرپا ماندن ها، سوختن یا بالیدن، چه میداند چگونه خواهد شد تا نرود و زندگی نکند... سرانجام باید از این جا هم بمیرد. باز هم باید بمیرد تا بتواند ادامه دهد...

سر از خاک بر می آورد. درخشش نور است و حرکت باد و برگها و درختان سربرافراشته و رنگ و نور و زیبایی و هزاران جوانه مانند خودش. ارزش خطر کردن داشت...

حالا جوانه ایست که دو بار از خودش مرده و در خودش متولد شده. دیگر مرگ را می شناسد. مشتاق آن است و با تمام وجود ریشه میدهد و قد می کشد و می بالد. روزی درخت بلند بالایی خواهد بود که ریشه در خاک دارد و سر در آسمان...

درختی می شود که می داند دانه است. فقط هست...

دانه ای هستیم در دل خاک، تو چه می کنی؟ می روی یا می مانی؟



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / قهرمانی / قهرمان
پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ :: ٤:٢٧ ‎ب.ظ

همه چیز را می شود از طبیعت آموخت.

هزاران سال است که روی زمین هستیم. نه فقط انسان ها. همه ی گیاه ها. جانوران، باکتری ها، تک سلولی ها و ... همه ی آنهایی که شاید فقط در کتاب علوم و زیست ازشان خبر داریم. 

و میلیون ها سال است که زمین راه خودش را می رود. می چرخد دور خورشید و تغییرات شیمیایی و فیزیکی می کند و جو و آب و هوا را عوض می کند و لحظه ای از حرکت نمی ایستد. در این همه تغییراتی که زمین دارد، گیاهان و جانورانی که در آن زندگی می کردند، دو دسته شدند. یک سری بر آنچه بودند اصرار کردند و پا بر زمین کوفتند که من اینم که هستم! عوض بشو نیستم! 

 

یک سری دیگر هم شروع کردند آرام آرام با شرایط جوی و تغییرات محیطی، سازگاری پیدا کردند.  بعضی ها که در سرزمین های گرمسیری بودند، با سرد شدن هوا، موهایشان بلند شد و ازشان حفاظت کرد. بعضی ها که یکهو هوایشان گرم شده بود، پوستشان نازک تر شد. آنها که در خشکی بودند و رطوبت هوا هر روز بیشتر می شد تا این که دریا شد، آبشش درآوردند و پره هایی لای انگشتانشان پیدا شد. یک سری گیاهان که اول در آبهای شیرین بودند، یاد گرفتند که با ریشه هایشان آب شور را تصفیه کنند. یک عده ی دیگر مهاجرت های فصلی را یاد گرفتند. یک سری رنگ عوض کردند... 

و آنها که سازگاری پیدا کردند، ماندگار شدند. ماندند و فردیت خود را به عنوان یک درخت حرا، یک فیل، یک پنگوئن، یک نهنگ، یک غاز، یک خرس قطبی یا هر چیز دیگر حفظ کردند. 

سازگاری به این مفهوم نیست که فردیت خود را از دست بدهیم. مثلا در یک رابطه، ما دو تا آدم متفاوت هستیم که یک چیزهای مشترکی بین خودمان پیدا می کنیم. بر مبنای این چیزهای مشترک، رابطه شکل می گیرد و این تازه شروع یک رابطه است. 

بعد از شکل گیری رابطه بر اساس اشتراکاتمان، شروع می کنیم تفاوت هایمان را با هم مبادله می کنیم. یک بده بستان است. این تفاوت هاست که باعث می شود رابطه را بخواهیم. یک آدمی که از هر لحاظ شبیه خودمان باشد را می خواهیم چه کنیم. چیزی برای بده بستان نداریم. یک نفر درست مثل خودمان است و هیچ چیز تازه ای وجود ندارد. نه تجربه ی تازه ای، نه چیزی برای کشف کردن، نه هیجانی! 

بنابراین رابطه تبادل تفاوت هاست در بستری از اشتراکات. 

اینجاست که سازگاری مفهوم پیدا می کند. تبادل تفاوت ها، سازگاریست.

وقتی تفاوت های یکدیگر را به رسمیت می شناسیم و پذیرای آنها هستیم و بدون قضاوت و کنترل گری، در به روی دنیای تازه ی دیگری می گشاییم، منعطف و باز و پذیرا، با او سازگار شده و با تفاوت هایی که به خودمان اضافه می کنیم و می پذیریم، فردیت خودمان را متعالی تر می کنیم. 

این رابطه را با هر آنچیزی که می شود ارتباط برقرار کرد می توان متصور بود. در رابطه با یک آدم. رابطه با یک کتاب. رابطه با خودم. رابطه با خدا...

مثلا در رابطه ی ما با خدا. من جزوی از کل هستم. اشتراک من با خدا خودم هستم و هر آنچه جز من، تفاوت من است با خدا! برای رسیدن به او، راهی نیست جز رابطه با همه ی جزو های دیگر... 
راه خدا از میان خلق خدا می گذرد

بنابراین با ارتباطی که با آدمها، حیوانات، گیاهان و سنگ ها و در و دیوار و همه چیز برقرار می کنم، هر لحظه فرصتی دارم تا تفاوتی را مبادله کنم و یک گام به خدا نزدیک تر شوم. هر آدمی که هست، یک فرصت است برای رسیدن به خدا.

و اینطور که نگاه می کنیم، چه عزیزند آدم ها، رابطه ها، تفاوت ها... 



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / قهرمانی / جوینده
سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ

همیشه ی خدا، یک چیزی در وجودمان هست که می خواهد قدرت سرزمین وجودی مان را از آنِ خود کند، بر تخت بنشیند و فرمانروایی کند. درون بعضی آدم ها، احساسات و عواطف و غرایز است. درون بعضی دیگر، منطق و نظم استدلال است. درون یک سری دیگر، کوچکتر می شود و یک بخشی از غریزه می شود. مثلا فرمانروای یک نفر خشم است، فرمانروای یکی دیگر مهربانی. فرمانروای یکی نظم است، فرمانروای دیگری حواس پنج گانه. 

تازه این در حالیست که فرمانروای درونی داشته باشیم وگرنه می شود که یک نفر هیچ اختیاری از خودش نداشته باشد و مثل عروسک کوکی دیگران از بیرون برایش تعیین تکلیف کنند. حتی احساسات و افکار درونی اش هم تحت تاثیر آنها باشد. می بینی یکی تحت فرمان فرزندش است، یکی تحت فرمان معشوقش. یکی تحت فرمان کارش است، یکی تحت فرمان مردم! 
اگر از این مقوله بگذریم و فرض را بر این بگیریم که آنقدرها رشد کرده ایم که دستکم یک چیزی از درون خودمان فرمانروای وجودی مان باشد، آنوقت می توانیم بنشینیم درباره اش فکر کنیم و بررسی کنیم ببینیم کدام بُعد وجودمان، امپراطوری را به دست گرفته است؟

اینجا، روی زمین، در تجربه ی مادی فیزیک، این کدام من است که تمام احساسات و عواطف و غرایز و منطق و استدلال ها و اندیشه ی مرا تعریف می کند. در واقع می شود گفت، یک چیزی این وسط هست که همه چیز را با آن ادراک می کنیم و تعریف می کنیم و نگاه می کنیم و می توانیم زندگی را به واسطه ی آن تجربه کنیم و آن «ذهن» است. 

ذهن است که ما را تعریف می کند. از من، «من» می سازد. ذهن است که میخواهد مورد تکریم و احترام قرار گیرد و برای خودش شانیت و جایگاه ویژه تعریف می کند. ذهن است که فرمانروای بلامنازع حضور ما در تجربه ی فیزیک است.

و در عین حال ذهن است که تمامیت وجود ما را از آن خود می داند. خود را مالک ما می داند. مثل فرعون که خود را مالک مردم و سرزمین مصر می دید و گمان می کرد خداست، ذهن هم گمان می کند هر آنچه در زندگی فهمیدنی است را می تواند بفهمد.

ولی یک روز موسی به سراغ فرعون می رود و به او می گوید که خدایی هست که او خالق فرعون است. و فرعون مالک مردم و سرزمین نیست. خداست مالک هر آنچه هست... فرعون برآشفته می شود. عصبانی از زیر سوال رفتن خدایی اش به جنگ با موسی بر میخیزد. 

فرض کنیم که ذهن در سرزمین وجودی ما مثل این فرعون باشد. وقتی به ذهن می گوییم یک چیزهایی هست که فراتر از توست، از ادراک تو بیرون است و برای فهمیدنش باید تسلیم شوی و ایمان بیاوری،آشفته و عصبانی می شود. میخواهد زمین و زمان را به هم بریزد اما تسلیم نشود. باور نمی کند چیزی فراتر از خودش هم می تواند باشد. شروع می کند به جنگیدن. جنگ و انکار. انکار همه ی نشانه ها، معجزه ها، حرف ها، اشاره ها... از تسلیم شدن می ترسد. می ترسد که فرمانروایی اش را از دست بدهد بی این که بداند ذات فرمانروایی اش از جانب همان وجودی است که تسلیم اش نمی شود. 

حقیقت وجودی ما، مثل موسی در داستان فرعون، در تلاش و تکاپوست تا راهی را به ما بنمایاند که بتوانیم هویت اصیل خود را بازیابیم. همواره به هر دری می زند و از هر دری وارد می شود تا به اندازه ی یک چشم باز کردن کوتاه هم که شده، فرعون وجودمان را به سوی خود حقیقی مان، هدایت کند. 
حالا فرض کنیم قصه ی ما یک جور دیگر شود. ذهن فرعونی ما بیاید و پیام حقیقت وجودی مان را بشنود و دست از جنگ بردارد و با تمام قدرت و شوکتی که در این سرزمین دارد، اعلام کند که به این حقیقت ایمان آورده و تمام قدرتش را بگذارد پشت سر حقیقت...

در این سرزمین پهناور بی انتهای درون ما، چه خواهد شد اگر تسلیم حق و حقیقت شویم؟

 



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / خودشناسی / قهرمانی
یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ :: ٦:٢۱ ‎ب.ظ

تا اینجای مسیر، از چهار آرکی تایپ نخست سفر قهرمانی گفتیم. 

آرکی تایپ اول معصوم: گام اول سفر، امنیت درونی است. آنجا که یاد می گیریم در پذیرش مطلق جهان هستی باشیم و همسو و همراستا با هرآنچه هست، در آغوش امن الهی، امنیتی را تجربه کنیم که منشا و سرچشمه ی آن درون خودمان است و از هیچ چیز بیرونی از جمله شغل و پول و درآمد و رابطه و خانواده و ... برنمی آید. 

آرکی تایپ دوم یتیم: گام دوم سفر، از بهشت معصوم سقوط کرده ایم و خود را در ایتدای یک تجربه ای می بینیم که ممکن است به نظر سخت و دشوار باشد. شاید ترسیده ایم. شاید ناامید شده ایم. شاید با وحشت به اطرافمان نگاه می کنیم و به دنبال راهی برای بازگشت به امنیت خوب و شیرین قبلی هستیم ولی دیگر راهی نیست. تجربه آغاز شده. در اینجا می بایستی چشم باز کنیم و واقعیت آنچه هستیم را ببینیم. شاید تلخ باشد. شاید دشوار باشد. شاید تاریکی تمام زندگی ما را دارد می بلعد... باید ببینیم کجا هستیم. تا وقتی چشمانمان را به سختی می فشاریم تا نبینیم و گوش هایمان را محکم گرفته ایم تا نشنویم، نمی توانیم مغایرتمان را با آنچه باید باشیم ببینیم. اینجا مرحله ی دیدن است. 

آرکی تایپ سوم جنگجو: گام سوم را زمانی برمی داریم که امنیت را می شناسیم و به آن ایمان داریم و در همسویی با جهان هستی هستیم. از امنیت قبلی سقوط کرده ایم و مغایرت خود را با آنچه باید باشیم دیده ایم. گریه و زاری و نک و ناله بس است! دیگر وقت برخواستن است. اینجا هدفگذاری می کنیم، مرزهای حریممان را مشخص می کنیم، مرزهای دیگران را شناسایی می کنیم و با کمترین اصطکاک با هر آنچه ممکن است، به سوی هدف خود حرکت می کنیم. 

آرکی تایپ چهارم حامی: گام چهارم سفر، حمایت از اهداف جنگجوست. ولی کسی نمی تواند معصوم و یتیم و جنگجو را خوب درک نکرده و گیر آنها باشد و بتواند حامی گری آگاهانه ای داشته باشد. حامی گری را نه برای کنترل دیگران، نه برای کسب هویت، نه برای بادکردن تکبر خودمان، نه برای وابسته کردن دیگران به خود، نه برای ارضای هیچ گونه ای از انواع عقده های خودمان انجام نمی دهیم. تنها و تنها به منظور حامی گری است که حامی گری می کنیم. 

و حالا رسیده ایم به آرکی تایپ پنجم جوینده. 

تا اینجای ماجرا، در سه سالی که گذشت، چیزهایی که یاد گرفتیم، زیر بنای سفر بود. پایه و بنیان هایی که مراحل بعدی سفر بر اساس آنها شکل می گیرد. 

حالا بعد از مرحله ی آمادگی برای سفر، می رسیم به سفری که اولین مرحله اش جوینده است. 

به دنبال چه هستیم؟ این همه این در و آن در زدن ها، این همه تغییر رشته ها، این همه رابطه های بی سرانجام، این همه تغییر شغل ها، تغییر راهها، تغییر آدمها، تغییر شهرها، تغییر افکار، این همه تغییرها، برای چیست؟ مثل گنجشکی که اشتباهی از پنجره ی بازی می پرد داخل خانه و خودش را به در و دیوار می کوبد که خارج شود، چرا انقدر بال بال می زنیم که از جایی که هستیم خارج شویم؟ عوض شویم؟ زندگی را تغییر دهیم؟ همیشه و همیشه و همیشه... از اول اول که یادمان می آید همیشه در جستجو و کند و کاو.  به دنبال چه هستیم؟ به کجا می خواهیم برسیم؟ چه چیزی را گم کرده ایم که اینطور در به در دنبال آن هستیم؟ 

گم شده ای هست، گویا که جستجو در بنیان های هر آدمی هست. پاسخ این سوال ها در جوینده است. 



موضوع مطلب : جوینده / سفر / قهرمانی / آرکی تایپ
دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ

در هر لحظه باید تمام هوش و حواسمان متمرکز بر خودمان و محیط اطرافمان همزمان باشد. نمی شود که شروع کنی به جنگیدن و چشم هایت را ببندی و فقط شمشیر بزنی!‌ هر لحظه همه چیز تغییر می کند. حتی نیروهای شری که تا یک لحظه پیش دشمن بودند شاید الان تغییر کرده اند. تبدیل به خیر یا هر چیز دیگری شده اند که نیازی به مبارزه با آنها نیست. چشم ها باز و هوش و حواس را جمع کن!‌ اینجا سرزمین توست که هر لحظه هزار ماجرای تازه دارد. 

مرزهایت اینجا از آن مرزهایی نیست که یک بار تعیین کردی بروی بنشینی پشت میز ریاست و خیالت راحت باشد که دیگر مرز گذاری کردم دیگر. هر لحظه در معرض خطر هستی. همواره باید مرزهایت را در نور نگه داری و حواست به گوشه و کنار آن باشد. هر گونه اتلاف انرژی در جاهای دیگر از این سرزمین، انرژی ای را که برای حفظ مرزها لازم داری به هدر می دهد و کم می آوری و مرزها باز می شوند. هر گونه رذیلتی مثل دروغ گفتن، غیبت کردن، وارد حریم دیگران شدن، زیرآب زدن، یا هر اتلاف انرژی دیگری. جز خودت کسی ضرر نمی کند. 

اتلاف انرژی یکی از بزرگترین تفاوت های جنگجوی سازنده و غیر سازنده است. مثلا جنگجوی غیر سازنده، میل اصیل منحصربفرد بودن را با اول بودن اشتباه گرفته، به جای آن که قهرمان زندگی خودش شود، شروع می کند به هر قیمتی اول شدن ها را به دست می آورد. اول هم می شود ولی توجهی ندارد که آیا این مسیر قهرمانی اوست و آیا انرژی اش را بیهوده تلف نکرده و با هر وسیله ی ممکن به هدفی رسیده، که آیا هدف اوست؟ جنگجوی سازنده اسیر های و هوی و اول شدن و پیروزی به هر قیمتی نمی شود. مهم هدف است که با کمترین اتلاف انرژی در راه رسیدن به آن گام برمی دارد. شاید این طریق، از اول شدن هم عبور کند، ولی اول شدن هدفش نیست. 

شاید در این اول شدن ها و پیروزی ها احساس قدرتی هم به جنگجو دست دهد ولی به هر حس قدرتی هر چقدر که وابسته باشیم به همان نسبت غیر حقیقی است.  آن احساس قدرتی حقیقی و اصیل است که از راه تجلی قهرمانی و منحصربفرد بودن مان به دست می آید و ذره ای وابستگی به آن نداریم. 

 



موضوع مطلب : جنگجو / سفر / انرژی / حیات
شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ

 تصور کن یک جنگلی را که اهالی آن جهش ژنتیکی کرده اند. از یک سطحی از هوش بهره مند شده اند و به نوعی تمدن دست یافته اند. قوانینی تدوین کرده اند و بر اساس آن قوانین زندگی می کنند. مثلا شیرها که قبلا سلطان جنگل بودند و آهو ها را شکار می کردند، حالا شهروندان معمولی جنگل هستند و حق شکار آهو ندارند و باید میوه های جنگلی و ماهی بخورند. آهو ها که در دشت ها می دویدند می بایستی آهسته قدم بردارند و نزدیک رودخانه نشوند. چون رودخانه در قرق تمساح هاست که دیگر دلشان نمی خواهد مثل وحشی ها از آب بیرون بپرند و یک گورخر را شکار کنند. فقط زیر آفتاب دراز می کشند و از گوسفندان اهلی شده تغذیه می کنند. میمون ها هم دیگر از درخت ها آویزان نمی شوند و خواهان حق شنا در آب رودخانه هستند. ماهی ها هم سندیکای آبی تشکیل داده اند و خواهان حقوق برابر با موش های کور هستند و ... به این ترتیب جنگل شکل جدیدی از نظم و تمدن را به خود گرفته ولی حیوانات تازه متمدن شده، متوجه نیستند که نمی توانند برای مدت طولانی بر خلاف طبیعت خود عمل کنند و سرانجام نیاز دارند که به اصل خود بازگردند و همان چیزی باشند که هستند و اصلا زیبایی و شگفت انگیزی زندگی جنگلی بر مبنای این تفاوت هاست و هر چیزی زمانی درست است که سر جای خودش باشد.

 

شاید الان بدیهی به نظر برسد که ماهی ها نمی توانند مثل موش های کور زیر خاک زندگی کنند و میمون ها نمی توانند در آب شنا کنند و آهو ها به زودی سرعت و چابکی و مهارت زندگی در دشت را از دست می دهند و شیرهای بیکار و گیاهخوار دیگر شیر نیستند به زودی به یک جانور دیگری تبدیل می شوند که شیر نیست. این دور شدن از اصل طبیعت خویشتن را، وقتی در تمدن انسانی خودمان و در زندگی روزمره ی خودمان می بینیم آنقدر ها بدیهی و واضح نیست و شاید با منطق متمدن خود به دفاع از آن برخیزیم.

 ما کی هستیم؟ از چه زمانی متمدن شدیم؟ تمدن یعنی چی؟ تمدن چه چیزی برای انسان امروزی به ارمغان آورد؟ از کجا به کجا رسیدیم؟ به کجا می خواهیم برسیم؟ چقدر در این تمدن جدید سهم داریم؟ چه اندازه کنشگر هستیم و چه اندازه واکنش گر؟ آیا ما حیواناتی هستیم که با یک سری قوانین اشتباهی داریم از طبیعت و حقیقت و اصالت خودمان دور می شویم؟ آیا ماهی هایی هستیم که خواهان حقوق برابر با خاک زیان هستیم؟

ما کی هستیم؟ زنانی که می خواهیم شبیه مردان زندگی و کار کنیم؟ مثلا فمینیست ها کی هستند که به ما القا می کنند که زندگی مردانه و کار و مدل مردانه بودن بهتر از زنانه بودن است و می خواهند ما زنان را شبیه مردان کنند تا به خودمان افتخار کنیم؟ باید دکترای ریاضیات بگیریم و مدیر شرکت حسابداری باشیم و تمام روز را کار کنیم و خسته و رنجور به خانه بازگردیم تا به خودمان افتخار کنیم؟ اگر صبح با آرامش بیدار شویم و خیلی کند و آرام لباس عوض کنیم و دوش بگیریم و با نرمی ناهار درست کنیم و با لبخند به استقبال فرزندانمان که از مدرسه آمده اند برویم و خستگی از تنشان بیرون کنیم، خانه را گردگیری کنیم و گل های تازه در گلدان بگذاریم و گرمی ای به یک خانه ببخشیم که مردی و دختری و پسری در آن احساس آرامش و خوشبختی کنند، نمی توانیم به خودمان افتخار کنیم؟ باید شبیه یک مرد کار کنیم و شبیه یک مرد زندگی کنیم تا زنان مقتدر و ارزشمندی باشیم؟

 جنگجویی زنان با جنگجویی مردان تفاوت دارد. یک مرد باید بیرون از خانه کار و تلاش کند و تامین امنیت مادی کند و چارچوبی امن تدارک ببیند تا زن با اعجاز زنانگی خود در این چارچوب قرار گیرد و تامین امنیت روانی و عاطفی کند. طبیعت زن عشق دادن است و عشق ساختن و عشق را پرورش دادن و کاری که یک زن در جایگاه زنانگی اش می تواند انجام دهد هرگز از عهده ی مردی برنمی آید. به همین نسبت کاری که یک مرد در جایگاه مردانگی اش به راحتی انجام می دهد از عهده ی زنی بر نمی آید. هر کدام که در جای دیگری قرار می گیرند و می خواهند که ادای چیزی را درآورند که نیستند، شاید نتیجه ی ظاهرا مشابهی بدهد ولی کاری را که یک مرد به راحتی انجام می دهد زن به قیمت از دست دادن زنانگی و لطافت و شور و نشاط اش به سختی به دست می آورد و همینطور برعکسش.

 لازم است جایگاه خودمان را به خوبی شناسایی کنیم. تحت تاثیر تبلیغات و مد ها و تشکل ها و احزاب و گروهها و گنگ های مختلف که هر کدام تجربه ی مخصوص به خود را طی می کنند، قرار نگیریم. واقعیت جایگاه خود را ببینیم، هدف را تعیین کنیم و به سمت جایگاهی که باید باشیم حرکت کنیم. اگر جایگاهمان را اشتباهی تشخیص دهیم، مسیرمان را اشتباهی انتخاب می کنیم و به سمت هدف اشتباهی می رویم و حتی اگر به هدف هم برسیم و خیلی هم موفق باشیم در جنگجویی مان، به هدف اشتباهی رسیدیم. یک چیزی که مال ما نبوده!



موضوع مطلب : جنگجو / سفر / قهرمانی / خودشناسی
چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢ :: ٧:٥٧ ‎ب.ظ

یک چیزهایی هست که ما از آنها خوشمان نمی آید. یک رفتارهایی، یک مدل بودن هایی، یک شیوه ی زندگی یا یک جور حرف زدن هایی، یک کارهایی که وقتی یک نفر دیگر انجام می دهد، سرزنشش می کنیم یا باعث می شود آن آدم را دیگر دوست نداشته باشیم یا حتی آن مدل بودن را که کسی داشته باشد، جزو آدمیزاد دیگر حسابش نمی کنیم.

یا برعکسش. یک مدلی هست از بودن که خیلی جذاب است، یک آدم هایی هستند که همین جوری بیخودی زیادی ازشان خوشمان می آید، بعضی وقت ها عاشقشان هم می شویم، یک رفتاری، یک مدل حرف زدنی، یک کارهایی که دلمان قیری ویری میرود برایش.

و یک چیزهایی هم هست که از آن ها می ترسیم. می ترسیم که آن طور باشیم. آن رفتار را داشته باشیم یا آن شکلی زندگی کنیم.

این رفتارهایی که خوشمان می آید یا بدمان می آید یا از آن می ترسیم، به هر مدلی باشد که ما آن را در زندگی خودمان زندگی نمی کنیم، و وقتی در دیگران می بینیم واکنش ناخودآگاه نسبت به آن داریم، جایی درون «سایه» های ما قرار دارند.

«سایه» ها، زندگی نکرده هایی هستند که به صورت ناخودآگاه وقتی در آدم های بیرونی نشانی از آنها می بینیم نسبت به آن واکنشی داریم. هر حسی که نسبت به هر چیزی پیدا می کنیم می توانیم ردش را بگیریم و چیزی درون خودمان پیدا کنیم. در حقیقت آدمهای اطرافمان آینه هایی هستند که بخشی از ما را به ما نشان می دهند و زمانی که ما چیزی آشنا درون یک نفر می بینیم واکنش حسی نشان می دهیم. یا خوشمان می آید یا بدمان می آید یا می ترسیم یا هر چیز دیگر. بهرحال وقتی نسبت به چیزی بی تفاوت نیستیم، آن مساله یک کاری با ما دارد.

درست برعکس این حالت، شخصیت هایی در خودآگاه ما هستند که در ناآگاهی ما خود را با آن تعریف می کنیم. مثلا وقتی از شما می خواهند خودتان را معرفی کنید چه می گویید؟ من یک پزشک هستم. من یک خبرنگارم. من یک وکیلم. من یک دانشجو هستم. من یک پدر هستم. من از یک خانواده ی اصیلم. من یک ایرانی هستم. من یک نویسنده ام. من یک ... چی هستم؟

در حقیقت همه ی اینها می توانند بخشی از من باشند ولی من اینها نیستم. من بیش از اینم. فراتر از شغلم، فراتر از موقعیت اجتماعی یا موقعیت خانوادگی، فراتر از استعدادهایم، فراتر از ملیت یا قوم و قبیله ام، فراتر از جنسیت و حتی فراتر از انسان بودن، من «هیچ» هستم. هیچی که به هیچ وجه پوچ نیست. همه چیز است. هر چیز دیگری که در زندگی مادی در حال تجربه کردن آن هستم، نقشی است که پذیرفته ام و کافیست که به نقش بودن آن واقف باشم. وقتی نقشی را به گونه ای باور می کنم که انگار همه ی من همین نقش است و بس، سایه ای برای این نقش تولید می شود.

هر نقشی که سایه دارد، «نقاب» است. یعنی هر نقشی که من خودم را با آن تعریف کرده ام و از برعکس این حالت بودن واهمه دارم می شود «نقاب» من. وقتی نقاب ها را تشخیص دهیم می توانیم آگاهانه و سر جای خودش از آنها استفاده کنیم. نمی شود که آدم بدون نقاب، با هیچ بودنش در دنیای مادی زندگی کند. دنیا ماده است و نقاب ها چیزی از جنس همین دنیا هستند. ابزاری برای زندگی، ولی اگر نقاب ها را با خودمان اشتباه بگیریم، و آنهمه بزرگ بودن مان را بریزیم در یک فنجان کوچک و محبوسش کنیم، سدی در برابر خود می بندیم که مانع از زندگی تمام و کامل و پُری می شود که لایقش هستیم...

 



موضوع مطلب : نقاب / سایه / سفر / قهرمان
چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ

انتخاب های دیگری هم هست.

می توانم خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ و رویم را برگردانم و اصلا آنچه از تاریکی و ناآگاهی در من هست را نبینم که رنجم ندهد. می توانم در خیال خودم گمان کنم که خیلی آدم خوب و پاک و معصوم و روشن و بی عیب و نقصی هستم. هر چه ایراد و اشکال و نقص در زندگی من هست از کم کاری و بدجنسی و بدخواهی و اشتباهات و بدفهمی و تاریکی های دیگران است. من بی تقصیرم.

می شود بگذارم در این آرامش خیالی زندگی کنم که من خیلی خوبم و بدی یک چیزی است دور و غیر قابل تحمل و مال دیگران. می توانم همین جا که هستم بمانم. هر روز با آرامش بیدار شوم و با آرامش زندگی کنم و با آرامش بخوابم. می توانم درد نکشم. دردها را نبینم. رنج ها را نشناسم. تاریکی ها را نادیده بگیرم. هر روز خیلی راحت باشم. بخورم و بخوابم و کار کنم و خرج کنم و تفریح کنم و یک عمر بگذرد و من از جایم تکان نخورده باشم. می شود آرام آرام در غفلت خودم پنهان شوم. می توانم گم شوم در این آرامش ظاهری و هرگز نفهمم که اندازه ی حقیقی من چقدر بود...

فکر کن که من موجودی بودم با توانمندی های خارق العاده و قدرتی بی نظیر و ذاتی منحصربفرد داشتم که هیچ کس در هیچ کجای عالم هستی من را نداشت و من برای بالفعل کردن این ذات بی همتا فقط کافی بود نگاه کنم و ببینم و حرکت کنم ولی همه عمر آرامش بی خبری و سکون جهلم را ترجیح داده باشم و چشم بر همه ی آن چیزی که می توانستم باشم ببندم. انگار عقابی باشی و نقش جوجه مرغی را در مزرعه ای آرام بپذیری و حتی حسرت پرواز را در دل خودت نادیده بگیری.

شاید پیش تر می شد. پیش از این که بفهمی یک چیزهایی هست درونت که فقط و فقط تو می توانی آن را کشف کنی. گنجی هست که فقط دست تو به آن می رسد. رنجی که فقط تو می توانی از آن لذت ببری. راهی که فقط تو می توانی آن را بسازی. مقصدی برای تو که فقط تو آن را می توانی بشناسی. چیزی یگانه و وجودی بی همتا که جز تو کسی نمی تواند از راه تو آن را برود. پیش از این که بفهمی تو بی نظیری می توانستی ادای زندگی را دربیاوری. پیش از این که بدانی گنجت در تاریکی های وجودت پنهان شده و نیاز به ماجراجویی و شهامت سفر دارد برای این یافتن، می توانستی.

ولی حالا دیگر نمی شود. نقشه گنج در دستت هست و چراغ قوه و کوله پشتی و وسط راه سفری. مگر می توانی از این همه ماجرا بگذری؟



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / قهرمانی
پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ :: ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ

تصور کن در یک بیابانی می روی. نقشه هم داری ولی هنوز در کوله پشتی ات است و آنقدر گرما و خستگی و تشنگی و آرزوی یک آبادی به تو فشار می آورد که حال نداری یک لحظه تامل کنی و نقشه را از کوله ات دربیاوری و راه را پیدا کنی. با چشمان نیمه باز و خسته، کشان کشان پا بر زمین ترک خورده می گذاری و چشم به آبادی روبرویت دوخته ای و جلو می روی. ساعتهاست که چشم بر آبادی دوخته ای و می روی و می روی و می روی و نمی رسی...

یتیم، در شهر ویران خودش ایستاده و بهشتی را که قبلا در آن بوده و از آن سقوط کرده مانند شهر آبادی می بیند که می بایستی به آن باز گردد. امید به بازگشت به بهشت برای یتیم سازنده است و یتیم غیر سازنده همانجا که سقوط کرده می نشیند و می نالد و زار می زند... اما بهشتی که پشت سر فرد قرار دارد و یتیم از آن سقوط کرده همانند سراب است و دیگر وجود ندارد. حقیقت ندارد. وقتی از آن سقوط کرد آن بهشت دیگر یک تصویر است. تا زمانی که فرد در معصوم خام و ناآگاه در بهشت است، به بهشت بودن آن ناآگاه است و لازم است از آن خارج شود تا به آن واقف شود. با سقوط از بهشت از آن خارج می شود و در یتیم که قرار بگیرد، در حالت سازنده، به بهشتی که داشت آگاه می شود. حالا میل به بازگشت دارد. ولی در حقیقت بهشتی که پیش رو دارد دیگر آن بهشتی نیست که بود. شبیه همان است ولی آن که پشت سر بود سراب شده و حقیقت آن، بهشت پیش روی یتیم است. یعنی تا زمانی که کسی یتیمی را تجربه نکند و مغایرت هایش را نبیند و نتواند انحراف معیار خود را پیدا کند، در بهشت برین خود زندگی می کند و درکی از آن نخواهد داشت و گویی که در سرابی زندگی می کند و گمان می کند که حقیقت است...مثل یک خواب ناخودآگاهانه و بی اختیار و بی هدف و بی رشد و بی هیچ درک معنایی از حقیقت آنچه هست.

سراب هایی که در بیابان ها می بینیم، تصویری از یک آبادی حقیقی هستند که در فاصله ای دور قرار دارند. درست شبیه همان آبادی هستند ولی فقط تصویرند. خیلی وقت ها ممکن است ما در ناآگاهی خودمان چنان غرق شده باشیم که دل به سراب هایی بسته باشیم که گمان می کنیم حقیقت هستند...

اگر حقیقتا این مطلب را به آگاهی بیاوریم که یتیمی ها و سقوط هایی که از بهشت داریم، ما را از درون یک سراب به حقیقت همان آبادی رهنمون هستند، چرا نباید با دیدن یتیمی هایمان جشن بگیریم و شاد باشیم که نوید رسیدن به پیروزی و حقیقتی هستند که قطعا لایقش هستیم...

ای نسخه نامه الهی که تویی

وی آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

حضرت مولانا



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / قهرمانی / خودشناسی
پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ :: ٢:٥٩ ‎ب.ظ


وارد کلاس شدم. کلاس درون یک ساختمان مدل قدیمی بود که تاقچه داشت و یک دیوار شیشه ای که به حیاطی باز می شد و باغچه ای سبز و زنده. از آن باغچه هایی که سقفی سبز از درخت مو دارند و هیچ علفی را به عنوان علف هرز از درونش هرس نمی کنند. یک تکه باغچه حقیقی بود.

صندلی های تک نفره در دو ردیف دایره وار اطراف کلاس چیده شده بود و همه کسانی که نشسته بودند، با اشتیاق با هم حرف می زدند و منتظر بودند. چند چهره آشنا هم بود ولی یادم نمیامد کجا دیده بودمشان.

نشستم و منتظر بودم. به خودم گفتم منتظر چیزی نباش. شاید ماجرا چیز دیگه ای باشه و تو خودتو محروم کنی از یه مطلب تازه.

ذهنم را خالی کردم. هر چیزی که در ده سال گذشته جمع کرده بودم، شنیده بودم، خونده بودم یا فهمیده بودم را فرستادم بیرون کلاس. استاد آمد و کلاس معرفی شروع شد. از هر دری حرف زده شد. بچه ها حرف زدند، استاد پاسخ دادند و دوباره و دوباره و من فقط تماشا کردم. فکر کردم چند جلسه دیگه باید بیایم تا بفهمم قضیه چیست.

و چند جلسه بعد برای من پر از نشانه های آشنا بود.

سر یکی از جلسات استاد محور مختصاتی روی تخته کشید که دلم هُری ریخت. محور من بود که یک روزی، دوازده سیزده سال پیش در دفتر خاطراتم کشیده بودم و با ریاضی به خودم ثابت کرده بودم که صفات خوب و بدی که ما تقسیم بندی کردیم در حقیقت و در نهایت امر یکی هستند و دو سوی یک ماجرا. و اینجا محور مختصات من تنها بخش کوچکی از یک ماجرای بزرگ بود...

محور مختصات و نور و آگاهی، قصه توحید و من و یگانگی، بی شک این کلاس برای من بود.

ماندگار شدم.



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / خودشناسی / سفر / قهرمانی
پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ

همه چیز از آن روزی شروع شد که یک اس ام اس آمد که نام آشنایی در آن دیدم.

نه. از قبل تر شروع شد. از زمانی که آیه ای از قرآن خواندم و ... نه قبل تر. از آن روزی که ... قبل تر ... قبل تر... از روزی که من متولد شدم... نه باز هم قبل تر... خیلی قبل تر.

همه چیز از روزی شروع شد که آغازی نداشت.

.....................................................................................................................

یکی از روزهای بهار بود.چند ماه پیش. اجرای طرحی را پیش رو داشتم که هنوز شروع نشده، از آن خسته بودم. با این که مشتاقش بودم و خودم خلقش کرده بودم. تازه کنکور ارشد داده بودم و بعد از سه سال دوری از درس و دانشگاه دلم میخواست دوباره سرکلاس بنشینم و بیاموزم. همه چیز باید درست می بود. من یک شرکت داشتم و کارهایی را می کردم که همیشه دلم میخواست انجام دهم. سفرهایی را می رفتم که دوستشان داشتم. آدمهایی که دوستشان داشتم اطرافم بودند. همه چیز به نظر خوب بود ولی...

من خوب نبودم. خط خطی  و مکدر بودم. دلم بیخودی گرفته بود. حس بی دلیلی داشتم که می گفت اینجا، جای من نیست!

مثل همیشه در دفتر نشسته بودم و لیست قیمت هتل ها و پروازهای جدید را چک می کردم که اس ام اسی از خاطره، دوست دوران دانشگاهم آمد. نوشته بود کلاسی  به زودی تشکیل می شود. موضوع کلاس خودشناسی و روانشناسی تحلیلی بود ولی چیزی که برایم جرقه زد، اسم آگاهی متعالی بود.

آگاهی. مرا به دو سال پیش برد. زمانی که قرآن را با تمام تفاسیرش می خواندم و به دنبال راهی برای سرگشتگی و گم شدن های بی پایانم بودم. یکی از همان روزها یک آیه ای خوانده بود. الله نورالسماوات و العرض و ... خدا نور زمین و آسمان است؟ فکر کرده بودم نور چیست؟ و به خودم پاسخ داده بودم. آگاهی.

آگاهی چیست؟ نور امیدی در دلم روشن شد که شاید...شاید...

 

 

 

 



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / قهرمان / خودشناسی
 
 
بالای صفحه