سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱:٠٩ ‎ب.ظ

مثل گندمزاری که در معرض باد شدید است و همچنان استوار ایستاده، یا مثل درختی که در طوفان ها تکیه بر ریشه هایش دارد و هر چه ریشه هایش عمیق تر باشد، پابرجا تر و مستحکم تر و قدرتمندتر است، حامی هم در میان بادها و طوفان ها، تکیه بر ریشه اش، معصوم دارد. 

نمی توانی از کسی حمایت کنی ولی بی ریشه باشی. نمی توانی معصوم نداشته باشی ولی حامی باشی. می توانی از اینجا بفهمی که کاری که برای حمایت از دیگران انجام می دهی از جایگاه حامی هست یا نه.

معصوم را که قبلا می شناسیم. معصوم همان آرکی تایپ اول سفر قهرمانی بود. گام اول سفر، امنیت درونی بود. پایه و مبنا و ریشه ی تمام سفر بود. همه ی گام های بعدی سفر به این گام اول بستگی داشت.

حالا فکر کن یک نفر که امنیت درونی دارد و تکیه اش بر خداست و ریشه ای عمیق در زندگی خودش دارد، می شود که بیاید مثلا از ترس تنها ماندن از دیگری حمایت کند؟ یا برای این که جبران محبتش را کنند از کسی حمایت کند؟ یا مثلا دستی را بگیرد که او را به خود وابسته کند که برای خودش هویت تعریف کند؟ یا زندگیش به این دلخوش باشد که چند نفر به او مدیون هستند؟ یا ارزش خودش را به این ببیند که کاری برای کسی کند وگرنه بی ارزش است؟ 

اصلا مگر می شود که معصوم داشته باشیم، ریشه هایی عمیق و امن داشته باشیم، آن وقت بیاییم خودمان را ببندیم به تکه نخی از زندگی دیگران که مبادا باد ما را ببرد؟ 
 هر جا که اینطور هست، یعنی اگر حمایتی از کسی می کنیم، ولی منتظر تشکر و تقدیر و قدردانی و جبرانیم، یا منت بر سرش می گذاریم(چه بگوییم چه نگوییم و فقط در دلمان باشد)، یا احساس آدم خوب بودن بهمان دست می دهد، یا اگر این حمایت را نکنیم، احساس بدی بهمان دست بدهد، یا اسیر و گیر این باشیم که باید حمایت کنم تا وجودم معنا دار شود، و با این حمایت گری برای خودمان هویت تعریف کنیم، دهنده ی حمایت نیستیم. 


برای حامی گری درست و سازنده و آگاهانه، می بایستی با تکیه بر ریشه های امن وجود خودمان، در مسیر رسالت شخصی خودمان، از دیگران حمایت کنیم. 

این حمایت می تواند بسیار ساده و راحت باشد. هر جا هستیم و هر کاری می کنیم، کافیست مثلا کاری که ارایه می دهیم با نیت حمایت باشد.

فرض کن یک فروشنده باشی. یک لبخند ساده و حقیقی هنگام ارایه ی کارتان می تواند روز عصبی یک آدم را عوض کند. به اندازه ی یک لبخند، شهرمان زیباتر می شود.

یا فرض کن یک معلم هستی. وقتی درس می دهی کمی مهربانتر، دلسوزتر.

یا یک خبرنگاری. تیتر خبرت را مثبت بزن. به اندازه یک تیتر دنیایمان را آرام تر، امیدوارتر کنیم.

یا اصلا داخل تاکسی در ترافیک نشسته ای، به درختان شهرمان با محبت نگاه کن لبخند بزن، مردم را دوست داشته باش. به اندازه همان یک ذره ی خودت، شهرمان جای بهتری برای زندگی می شود. به اندازه ی محبتی که در دلت به مردم داری، آدم هایی که اصلا نمیشناسی، فرصت خوشبخت بودن پیدا می کنند.


برای حامی گری، کافیست بتوانی دیگران را احساس کنی و به آنها توجه کنی و هر کار کوچک یا بزرگی که از دستت بر می آید انجام دهی که به اندازه ی حتی یک ذره یا حتی یک لحظه، دنیای آنها را و زندگی شان را بهتر کنی و قدردان و سپاسگذار آنها باشی که این فرصت را به تو می دهند که بتوانی حامی گری خودت را زندگی کنی، رشد کنی و متعالی شوی...



موضوع مطلب : حامی / سفر قهرمانی / خودشناسی / آرکی تایپ
 
 
بالای صفحه