سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ :: ٦:٤٩ ‎ب.ظ

تا چهارشنبه بعدی که جلسه بعد شروع شود، اندیشه جستجوی حقیقت "من"، مانند نسیم ملایم و مطبوعی هر لحظه با من بود.
انگار تمام جستجوهایم، تمام روزهای سردرگمی گذشته ام، تمام آن کلافگی ها، نفهمیدن ها، خواندن ها، بیراهه رفتن ها، هر بار قطعه ای از یک پازل بزرگ را پیدا کردن و از آن سردرنیاوردن، همه و همه معنا پیدا کرده بود.
لحظاتم چه ناب و ارزشمند بودند و چه عمر شریفی داشتم اگر قرار بود من جوینده نور و روشنی و آگاهی باشم. هوایی که نفس می کشیدم چه ذرات گرانقیمتی بودند اگر مرا به سوی حقیقت خودم می بردند. زندگی چقدر باهوده بود اگر من میتوانستم همان باشم که حقیقتا هستم... چه بودنی. چه لذتی. چه هوایی. بَه چه رنگی داشت آسمان...
چقدر از این که وجود داشتم و می توانستم زندگی کنم و فرصت داشتم که حقیقتم را کشف کنم، از خدا ممنون بودم...
با چنین حال و هوایی چهارشنبه دیگری از راه رسید.
این بار استاد از آدمی می گفت که از خواب بیدار می شود و می بیند یکی از دست ها یا پاهایش نیست. به جستجوی بخشی از خود تمام انرژی و زندگی و وقت خود را می گذارد تا بفهمد بقیه اش کجاست، یا بی تفاوت به زندگی روزمره اش می پردازد؟
آیا به واقع با تمامیت خود در حال زندگی هستید؟
من با تمام وجودم می دانستم که "من" فقط همین نیستم. ولی اجازه داده بودم جستجوهایم معنای خود را از دست بدهند. من بیراهه رفته بودم...
و استاد که انگار خطاب به من می گفت وقتی به خودمان بی توجه هستیم و بدون معنا به زندگی ادامه می دهیم نه تنها هیچ نقصی در خود نمی بینیم بلکه خود را کامل و دیگران را کوچک می بینیم.
و من می دیدم که چقدر قضاوت ها و خودبزرگ بینی حقیرانه ام، مرا به نقدهای متکبرانه کشیده بود. سرم سنگین شده بود و مدام سنگین تر هم می شد. انگار همه قضاوتهایم، کناره گیری هایم از دیگران، انتخاب هایم، همه حق هایی که به خودم می دادم و هر چیزی که مرا کامل در نظر خودم جلوه می داد، جمع می شد در سرم. مثل بادکنکی که هر لحظه منتظر انفجار است. آیا واقعا من همین بودم؟ همین؟ همین یک ذره ناچیز متکبری که با چند کتابی که بارش شده بود و چند تجربه ساده ای که داشت، تافته جدا بافته ای از سایر ذرات بود که می بایستی به ذرات حقیری همچون خودش فخر فهمیدن بفروشد؟ من همین یک ذره ناچیز بودم؟ من که با آن همه شرف و شکوه و شوکت آفریده شدم؟ به همین کم بسنده کردم؟
و استاد بود که می گفت شما به یک سفر دعوت شده اید. آیا رهسپار خواهی شد یا تا ابد به بلیطی که در دست داری خیره خواهی ماند؟


و من در جزوه هایم نوشتم به سفر می روم ان شاءالله...



موضوع مطلب : سفر قهرمانی
 
 
بالای صفحه