سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٥٤ ‎ب.ظ

درون هر آدمی یک جایی هست که حتی از خودش هم پنهان است.

فکر کن درونت یک خانه بسیار بزرگ، اندازه ی یک قصر داشته باشی بالای یک کوه بسیار بلند و دور. در نوک قصر یک اتاقی برای خودت ساخته ای پرتجمل و پر زرق و برق، با چشم اندازی زیبا و بدیع و فوق العاده. و انقدر این اتاق را دوست داری که سالهاست در این اتاق نشسته ای و زندگی می کنی و اصلا از در اتاق هم خارج نشده ای. خدمتکاران بسیاری که می آیند و می روند و تو توجهی به حضور یا عدم حضور آنها نداری. همین که گاهی نیازهایت را رفع می کنند کافیست... تو تمام تمرکزت را گذاشته ای برای ساختن این اتاقی که شده همه ی زندگیت. خیال می کنی این اتاق زیبایی که آن را می بینی حاصل عمر توست. فکر می کنی اینها حقیقت دارند...

در همین آرامش به سر می بری، تا یک روزی یک مهمان از راه می رسد. تعجب می کنی که در این کوه بلند، در این قصر دور، یک نفر چه می خواهد؟

خدمتکاران در را برایش باز می کنند. خیلی سال است که اینجا در خودت تنهایی. راهش می دهی به اتاقت. مهمان اتاقت را می بیند و چشم انداز زیبایی که می شناسی را نشانش می دهی. مهمان اشتیاق دارد. می خواهد همه ی قصر را نشانش دهی. دستش را می گیری و از اتاق میایی بیرون. یک لحظه شوکه می شوی. بیرون از اتاقت هوا سرد و تاریک است. مدتی طول می کشد تا چشمت به تاریکی و بدنت به سرما عادت می کند. باورت نمی شود. اینجا قصر من است؟ شروع به گشتن می کنی. اتاق های این قصر پر از موجودات عجیب و غریبه است. گاهی می ایستی با بعضی از آنها حرف می زنی و ادامه می دهی. هر طبقه که پایین تر می روی شلوغ تر می شود، غریبه تر. از خودت سوال می کنی این همه سال من چرا به اینجا سر نزدم؟ هیچ پاسخی برایش نداری. انگار سال ها در خواب بودی...

آنقدر محو گشتن و کشف قصرت می شوی که مهمان را فراموش می کنی، یک جایی به خودت میایی و می بینی تنها هستی در عمیق ترین قسمت قصر، در تاریک ترین بخش پنهان خودت. چیزهایی را می بینی که دوست نداری ببینی. آینه هایی هست که  چیزی از حقیقت را به تو نشان می دهد. شاید ترجیح می دادی یک شکل دیگری بودی، یک چیزهایی نبود و به جایش یک چیزهای دیگری بود... ولی حقیقت تو انگار این است. نگاه می کنی، چیزهایی در تاریکی هست. غریبه هایی که به تو زل می زنند و می خواهند تو را از قلمروی خودشان بیرون کنند. یادشان رفته تو پادشاه این قصری. تو فرمانروای این وجودی. وهم برشان داشته که صاحبخانه شده اند. تو از غفلت خودت حسابی دلگیر شده ای. می خواهی دست بچرخانی و ناگهان همه ی قصرت را از هر که غیر و غریبه است خالی کنی، می خواهی پنجره ها را باز کنی. پرده را بیفکنی، نور را وارد کنی، گرد و خاک ها را پاک کنی و قصرت را سراسر نور و طراوت و تازگی کنی. می خواهی همه ی قصرت را مثل اتاق اولت تمیز و پر نور کنی. ولی یک باره و یک شبه نمی شود. زحمت دارد. کاری طولانی و سخت است. قصر به این بزرگی که هنوز هم تا اعماقش راه درازی هست...

هر کدام از ما قصری درون خودمان داریم که فقط اتاق اولش را می شناسیم. آن اتاق اول خودآگاه ماست. جایی که ما سال ها آن را به عنوان خودمان می شناختیم. ولی زیربنای آن یک قصر بی پایان است که ناخودآگاه ماست. جایی که بخش بزرگی از حقیقت ما در آن پنهان شده و خودآگاه مان را تحت تاثیر قرار می دهد. برای شناختن حقیقت خودمان لازم است با چشمانی باز و واقع بین، سری به بقیه ی وجودمان بزنیم.

 



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه