سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ

یک وقت هایی یک حس هایی می آید که گنگ و مبهم و ناشناخته است. انگار یک چیزی از درونت دارد با یک زبان بیگانه ای با تو حرف می زند و می خواهد از ابهام بیرون بیاید. می خواهد زبانش را یاد بگیری. بشناسیش. از مجهول بودن خارجش کنی، آشنایت شود. خسته شده از بس در سایه های پنهان تو، پشت نقاب ها و قوانین اخلاقی و اجتماعی و خوب و بدها و قضاوت های خودت گم و گورشان کرده ای. یک حس هایی هستند درونت که متعلق به تو هستند. انگار که فرزندان ناخواسته ی تو هستند و تو سال ها پیش آنها را سر راه گذاشته ای و طفلکی ها در نیمه ی پنهان وجودت به تنهایی، بدون سرپرست، تنها و بی کس رشد کرده اند. شاید اگر در نور می گذاشتی در پناه تو باشند، می توانستی تربیتشان کنی و از آنها موجوداتی مفید و سالم بسازی. ولی حالا که رها شده و بی پناه رشد کرده اند، هر کدام برای خودشان کلی هدر رفته اند. هرز شده اند. آداب زندگی بلد نیستند، بعضی هایشان وحشی و خشن شده اند، بعضی هایشان خجالتی و افسرده، محتاج توجه و محبت تو هستند. حس هایی که متعلق به تو هستند... چه بخواهی چه نخواهی.

این تمثیل نیست. حقیقتی از همه ی ماست. بخشی از وجودمان هست که مثل پشت صحنه ی تئاتر است. گرچه دیده نمی شود ولی شلوغ و تاثیر گذار و گرداننده ی اصلی تئاتر زندگی ماست. آنچه در صحنه می بینیم تحت تاثیر پشت صحنه است. ما هم تصویری از زندگی برای خودمان و دیگران داریم ولی آنقدر مشغول تماشا می شویم که یادمان می رود. همه چیزهای مهم بازی را یادمان می رود. یادمان می رود ما بازیگر و فاعل زندگی بودیم نه تماشاچی. یادمان می رود دایما باید حواسمان به عوامل پشت صحنه باشد و با آنها در تماس باشیم. پشت صحنه که خراب شود مورد غفلت واقع شود، خوب درک نشود یا شناخته نشود، امکان ندارد بتوانیم نمایش خوبی داشته باشیم.

آن حس های گنگ و مبهم و ناشناخته که گاهی می آیند و با زبانی بیگانه به اشاره و تمثیل می خواهند از تاریکنای وجومان بیرون بیایند و دیده شوند و به رسمیت شناخته شوند و در نور زندگی کنند، عوامل پشت صحنه مان هستند که یک جایی از زندگی مان گمشان کردیم، سر راهشان گذاشتیم، غفلت کردیم و بخشی از خودمان را ناتمام رها کردیم به حال خودش.

برای این که کامل زندگی کنیم، باید همه ی همه ی خودمان را از سر راه برداریم و مسوولیت همه ی ابعاد وجودمان را برعهده بگیریم و هر چه باشد، خوب و بد و زشت و زیبا و هر چه که بود در پذیرش همه ی خودمان باشیم.

این گام اول است...

 



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه