سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ

انتخاب های دیگری هم هست.

می توانم خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ و رویم را برگردانم و اصلا آنچه از تاریکی و ناآگاهی در من هست را نبینم که رنجم ندهد. می توانم در خیال خودم گمان کنم که خیلی آدم خوب و پاک و معصوم و روشن و بی عیب و نقصی هستم. هر چه ایراد و اشکال و نقص در زندگی من هست از کم کاری و بدجنسی و بدخواهی و اشتباهات و بدفهمی و تاریکی های دیگران است. من بی تقصیرم.

می شود بگذارم در این آرامش خیالی زندگی کنم که من خیلی خوبم و بدی یک چیزی است دور و غیر قابل تحمل و مال دیگران. می توانم همین جا که هستم بمانم. هر روز با آرامش بیدار شوم و با آرامش زندگی کنم و با آرامش بخوابم. می توانم درد نکشم. دردها را نبینم. رنج ها را نشناسم. تاریکی ها را نادیده بگیرم. هر روز خیلی راحت باشم. بخورم و بخوابم و کار کنم و خرج کنم و تفریح کنم و یک عمر بگذرد و من از جایم تکان نخورده باشم. می شود آرام آرام در غفلت خودم پنهان شوم. می توانم گم شوم در این آرامش ظاهری و هرگز نفهمم که اندازه ی حقیقی من چقدر بود...

فکر کن که من موجودی بودم با توانمندی های خارق العاده و قدرتی بی نظیر و ذاتی منحصربفرد داشتم که هیچ کس در هیچ کجای عالم هستی من را نداشت و من برای بالفعل کردن این ذات بی همتا فقط کافی بود نگاه کنم و ببینم و حرکت کنم ولی همه عمر آرامش بی خبری و سکون جهلم را ترجیح داده باشم و چشم بر همه ی آن چیزی که می توانستم باشم ببندم. انگار عقابی باشی و نقش جوجه مرغی را در مزرعه ای آرام بپذیری و حتی حسرت پرواز را در دل خودت نادیده بگیری.

شاید پیش تر می شد. پیش از این که بفهمی یک چیزهایی هست درونت که فقط و فقط تو می توانی آن را کشف کنی. گنجی هست که فقط دست تو به آن می رسد. رنجی که فقط تو می توانی از آن لذت ببری. راهی که فقط تو می توانی آن را بسازی. مقصدی برای تو که فقط تو آن را می توانی بشناسی. چیزی یگانه و وجودی بی همتا که جز تو کسی نمی تواند از راه تو آن را برود. پیش از این که بفهمی تو بی نظیری می توانستی ادای زندگی را دربیاوری. پیش از این که بدانی گنجت در تاریکی های وجودت پنهان شده و نیاز به ماجراجویی و شهامت سفر دارد برای این یافتن، می توانستی.

ولی حالا دیگر نمی شود. نقشه گنج در دستت هست و چراغ قوه و کوله پشتی و وسط راه سفری. مگر می توانی از این همه ماجرا بگذری؟



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / سفر / قهرمانی
 
 
بالای صفحه