سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ :: ٧:٤٦ ‎ب.ظ

یک زمانی بود که من آرمان عدالت داشتم. فکر می کردم دنیا دچار بی عدالتی و ظلم است و هیچ چیز سر جای خودش نیست و آدمها فرصت عادلانه برای زندگی متعادل ندارند. می خواستم تا هرکجا که در توان دارم خودم و آدمهای اطرافم را اصلاح کنم تا یک قدم کوچک هم که شده به سوی عدالت بردارم و البته توانم را زیاد می دیدم. حرف کسی در من اثر نداشت. خودسر بودم و همه چیز را با آگاهی همان زمان خودم تحلیل می کردم و به نتایجی که می گرفتم وفادار بودم و آنها را با تمام وجود در زندگی ام پیاده می کردم و زندگی آدمهای اطرافم را به سمتی که من تصور می کردم تعادل است، می کشاندم... 

در کلاس این هفته سفر قهرمانی مطلبی شنیدم که دریچه ای از مسوولیتم در مقابل دیگران را برایم باز کرد. استاد درباره نقش استاد و معلم در طی پروسه ی رشد گفت و این که چطور یک نفر آدم ناآگاه می تواند رشد دیگری را با دخالت های بی جایش عقیم بگذارد و در حالی که تصور می کند در حال کمک به کسی است، شعله ی تجربه ای را که باید به رشد فرد بینجامد خاموش می کند... و من خودم را می دیدم در تمام طول زندگی ام با یک عالمه آدم هایی که با تسلی و تسکین و توجیه و توضیح و آرام کردن دردهایشان، شاید که تجربیات ارزشمند و هدیه ی گرانبهای هستی را از آنها گرفته بودم زمین زده بودم و نابودش کرده بودم... خراب کرده بودم بی این که بدانم چه می کنم...

در هر تجربه ای، سقوط از بهشت که اتفاق می افتد فرد وارد جهنمی از درد می شود. درستش این است که این یتیمی را ببینید و بپذیرد و اشک هایش را پاک کند و تصمیم بگیرد و روی پاهایش بایستد و قدمی برای حرکت بردارد که وارد مراحل بعدی سفر قهرمانی می شود.

ولی اگر در این سقوط به جهنم، یک آدمی پیدا شود از همه جا بی خبر، طاقت دردهای فرد سقوط کرده را نداشته باشد، بنشیند کنارش و سعی کند کمکش کند تا دردهایش را فراموش کند و تجربه اش را نبیند تا موقتا حالش خوب شود، پیش از آنکه تجربه ای بپزد و جا بیفتد، خام خام تجربه را به خورد طرف می دهد و خب البته که رودل می کند و تجربه را پس می زند و شاید یکی از مهم ترین درس های زندگیش که می توانست او را تا اوج قهرمانی اش بالا ببرد را برباد می دهد...

یک استاد و معلم آگاه در اینجا، می گذارد که تجربه ی آدم سقوط کرده در جهنم خودش خوب بپزد و گرچه به خوبی می داند که این پختن چه دردی دارد، ولی چون راه بلد است و به پروسه بعد از آن آگاه است می داند که پس از آن راهی درخشان در پیش دارد و این رنج و درد در مقابل گنج آگاهی ای که به این طریق به دست می آورد چقدر ناچیز است. اینجاست که اگر فرد در پذیرش نباشد و معصوم (اولین آرکی تایپ سفر قهرمانی) را به آگاهی نیاورده باشد، با گمان این که استاد بیرحم است یا توجهی به من ندارد یا نمی فهمد که من چه می کشم یا اصلا قصد کمک به من ندارد یا از او نا امید می شود و زمینه ی یتیمی بیشتری را برای خودش فراهم می کند یا لجوجانه بر حرف خودش پافشاری می کند و در مقابل استاد موضع می گیرد که جز محرومیت خودش از درک و فهم مطلب و رشد و تعالی به مرحله ی دیگر چیزی دستگیرش نمی شود. در صورتی که اگر به استادش اعتماد کند و کمی تامل کند، جریان معناداری را در هر اتفاق زندگی می تواند ببیند...

بزرگ ترین استاد، هستی است که زندگی و قضا و قدری مقرر کرده و تجربیاتی منحصر بفرد و در خور ظرفیت هر کسی برایش فراهم کرده تا متعالی شود و رشد همواره ی بی انتهایی را تجربه کند. با پذیرش هستی و تسلیم در برابر این شعور با عظمت بی همتاست که هر کسی می تواند نهایت خودش را به آگاهی بیاورد و با اعتماد و اتکا به هستی بر پاهای خودش بایستد...

من هنوز هم آرمان عدالت دارم. عدالت خودم. دیگر نمی خواهم آدمها را به زور بچپانم سرجایی که من خیال می کنم سرجای آنهاست! من از کجا بدانم سر جای کی کجاست و چی باید کجا باشد که درست باشد؟! من که به همه جهان احاطه ندارم و تمام روابط و زوایا را نمی بینم. چه لزومی دارد مسوولیت تجربیات دیگران را من به دوش بکشم در حالی که  انرژی من اندازه ی گذراندن تجربیات خودم است. با تمام آن امید و انرژی می خواهم سرجای خودم را پیدا کنم تا یک قدم، اندازه خودم به سوی عدالت بردارم و حواسم به مسوولیت هایم هست تا مبادا از ترس خاموش نکردن شعله ی تجربیات آدمهای اطرافم از آن ور بوم بیفتم و بر آتششان بیفزایم. حتما که آدمهای اطراف من هم اتفاقی اطراف من نیستند و ما در مقابل هم مسوولیم...

در راه طلب رسیده ای می باید

دامان ز جهان کشیده ای می باید

بی چشمی خویش دوا کنی ور نی

عالم همه اوست دیده ای می باید

                           (حضرت مولانا)



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه