سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ :: ٧:٢٧ ‎ب.ظ

هر تصوری که برای هستی کنیم، هستی نیست تصور ماست. یعنی هستی بی صورت است و هر تصویری و رنگی و شکلی که برایش مجسم شویم، از او نیست از ماست. هستی بی صورت است، همچنان که نیستی. نیستی هم صورتی ندارد و هر چه از عدم و نیستی متصور شویم، هست. و هر چه هست نمی تواند نیست باشد.

می گویند حقیقتی هست به این شکل که تصاویر ذهن ما وارد دنیای جسم ما می شوند و دنیای مادی ما را می سازند. هر چه هست و هر چه نیست تصویری از ذهن ماست. ربطی هم ندارد که این تصویر ساخته خودآگاه ذهن ماست یا ناخودآگاه ما. آنچه در ذهن ما اتفاق می افتد، دنیای مادی و رویدادها و پدیده های پیرامون ما را می سازند.

به این ترتیب ما در دنیای ناآگاهی خودمان تصوری از خدا و تصوری از شیطان داریم. بارها شنیده ایم که خدا بی تصویر است و تلاش کرده ایم که تصویرمان را تعمیم بدهیم به کل هستی و به فراخور گنجایش ذهنمان تلاش کرده ایم که بی تصویری خدا را درک کنیم. این که توانستیم یا نه بماند، مهم این است که بی تصویری را باور کرده ایم و به دنبالش بوده ایم.

اما در مورد شیطان، تصاویر دایمی و هراسناک از داستان ها و روایات و فیلم ها و خاطرات و حتی خواب ها و رویاهای خودمان داریم و از آنجا که خدا محبوب است و شیطان منفور، همه خواستیم که تصویر بی تصویر خدا را ببینیم ولی تصویر زشت و هراسناک شیطان را باور کردیم تا شیطان های درون خودمان را نبینیم و شاید این تصویر هراسناک کار خود شیطان بود که مردم از تاریکی های خود غافل بمانند و نتوانند مدیریتی بر تاریکی های خود داشته باشند و در توهمی از حقیقت «خود»، نسبت به ابعاد وجودی خودشان در جهل بمانند و هرگز خود حقیقی شان را نشناسند.

تراژدی غمگینی ست که آدم یک عمر زندگی کند و بخش هایی از خودش را هرگز ملاقات نکند. چه خدایی باشد آن بخش ها، چه شیطانی... هرچه هست «من» است و به واسطه ی «من» بودنش مهم ترین رخداد من است...

زمانی می توانیم ارزیابی درست و حقیقی از «خود» داشته باشیم که چشم بگشاییم و تمام ابعاد وجودی مان را به رسمیت بشناسیم و تعارف را کنار بگذاریم و بدون رودربایستی با خود، آنچه هستیم را کشف کنیم و بپذیریم و به خودمان کمک کنیم که رشد کنیم... و این طور که من فهمیدم، رشدی در من و هیچ یک از افراد بشر اتفاق نمی افتاد اگر سهمی از شیطان و تاریکی نداشتیم. می شدیم فرشتگان خوب و ثابت و ساکن. سهم شیطانی که خدا به ما داده، همان تاریکی است که در تضادش می توان نور را شناخت و اگر نور مطلق بود و متضادی نداشت نمی شد که شناخته شود و نمی شد که باشد...

هر زمان که بخشی از تاریکی خود را ببینیم، می توانیم بر آن فائق آییم و پس از آن آگاهی ای را تجربه کنیم و دوباره تاریکی بیشتر و نور بیشتر...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه