سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ :: ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ

برای دیدن مغایرت هایت باید شجاع باشی. باید از تمام شهامتی که در خود سراغ داری کمک بگیری و حتی شاید مقداری شهامت قرض کنی از در و دیوار و درخت و دوستان و عقاید و هر چه که هست تا جرات کنی حقیقت خویشتن را ببینی...


بیشتر آدمها دوست دارند خودشان را آنطور که تصور می کنند یا دوست دارند پیدا کنند. این خیلی فرق دارد با این که آن چیزی را که پیدا می کند دوست داشته باشد. ما اغلب ترجیح می دهیم تصویر زیبایی که از خود داریم حقیقت داشته باشد و کژی ها و ناراستی ها و زشتی و پلشتی را اگر در خود تشخیص دهیم در عالم نا آگاهی خود، سرمان را زیر برف می کنیم و یک جوری توجیه می کنیم یا سر برمیگردانیم که انگار آن آینه هایی که این کژی ها و زشتی ها را نشانمان داده اند با ما پدر کشتگی داشتند و می خواستند خرابمان کنند... اینطوری هیچوقت از جایی که هستیم قدم بر نمی داریم و از آن همه ناخودآگاه بزرگ و بی انتهایی که یک عمر کوتاه زمان داریم تا همه اش را به خودآگاه بیاوریم چیزی نصیبمان نمی شود و همچنان در تاریکی غفلت و ناخودآگاهی خودمان تصور می کنیم که در حال رشد هستیم و دور خودمان می چرخیم و می چرخیم و قدم از قدم بر نمی داریم...

اما اینجا، در یتیمی، جای تعارف کردن نیست. فرصت این که خودمان را برای خودمان لوس کنیم و لی لی به لالای خودمان بگذاریم و بگوییم فعلا بی خیال نداریم. بعدنی در کار نیست. فقط همین الان است و فقط همین جا فرصت هست که با خود حقیقی ات ملاقات کنی. اگر ترسناک است یا زشت و پلشت، اگر کافر است به هر چه تو مومنی به آن، اگر نامهربان و خودخواه است، اگر سطحی و نافهم است، اگر گناهکار و پلید است، اگر کید شیطانی دارد و قادر به انجام هر چیزی ست که تو از تصورش هم هراس داری، اگر او هر آن چیزی است که تو نمی خواهی باور کنی، بپذیری یا نپذیری هست.

می توانی بپذیری و به عنوان بخشی از خودت به آن نگاه کنی و بگذاری در روشنایی آگاهی تو به هر میزان که هست، سازنده و آگاه شود یا به آن پشت کنی و چشمانت را ببندی و انکارش کنی و در تاریکخانه ی وجودت هیولایی را پرورش دهی که روزی بر تو مسلط شود و چیزی از تو باقی نماند.

در مرحله یتیم سفر قهرمانی، این مغایرت ها را پیدا می کنیم. نمی گویم آسان است. حتی لذت بخش هم نیست. هم سخت است هم نفس گیر. هم شهامت می خواهد هم توان دیدن. هم جرات می خواهد که خودت باشی هم توانی برای این که با دیدن خودت پا به فرار نگذاری. و با این همه از نظر من هیجان دارد. هیجان کشف حقیقت خود. این که خیال کنی یک چیزی هستی و آن چیز را با تصور خودت و اخلاق های ساده ی سطحی که گمان می کردی همه چیز است آراسته باشی و دوستش داشته باشی خیلی فرق دارد با این که حقیقتا ببینی من این هستم و با همه نقص ها و کمبودهایم خودم را دوست دارم... عادت کرده بودیم به کامل بودن و کامل را دوست داشتن و کامل که نبودیم سرخورده می شدیم از این من. در اینجا تاریکی های خودمان را به رسمیت می شناسیم.

این یتیمی ها گاهی می تواند در یک سیستم آموزشی اتفاق بیفتد. مثل زمانی که اشتباهات معلم ها و اساتید را هدف قرار می دهیم و سعی در غلط کردن آنها داریم و همان چند نکته ای را که ممکن است یاد بگیریم، یاد نگیریم.

یا ممکن است در زمینه دستاوردهای مادی باشد که تحت تاثیر حوزه های سیاسی و اجتماعی ناکام می شویم و شروع می کنیم در ذهن خودمان ایجاد ترس و نفرت و ناامنی کردن که با توسعه آن در ذهنمان بیش از آنچه حقیقتا هست، مساله را بغرنج و خودمان را نا امن می کنیم.

ممکن است ناگهان به خود بیاییم و ببینیم که سنی از ما گذشته و همه همسن و سالان و هم ردیفان ما برای خود زندگی و کار و باری تشکیل داده اند و به جایی رسیده اند و یا به هر نحو بهتر از ما هستند و ما همینطور وقت تلف کرده ایم و هیچ دستاوردی نداریم. اینجا ممکن است ناگهان نگران شده و احساس تک افتادگی و جدایی از دیگران به ما دست دهد. یا احساس تنفر از متولی امنیت خودمان یا از آن دیگرانی که بهتر از ما هستند. در این حالت ممکن است به صورت غیر سازنده شروع کنیم به متهم کردن پولدارها به دزدی و کثیفی و کلاهبرداری و دستاوردهایشان را بی ارزش بشماریم، و به جای پذیرفتن مسوولیت های خودمان و دیدن مغایرت ها و تلاش در جهت پیمودن مسیر رسالت شخصی خود با مقایسه و فرافکنی سعی در مظلوم نمایی و همچنان فرار از دیدن موقعیت واقعی خود کنیم.

برای رشد، چاره ای جز دیدن خود نیست. هیچ راه در رویی هم وجود ندارد. یا می بینی خودت را یا همین جایی که هستی در ناخودآگاه مانند یک حیوان زندگی می کنی! انتخاب با خودمان است.   



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه