سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ :: ٤:٢۱ ‎ب.ظ

خرداد و تیر و مرداد گذشت. کم کم دریچه دیگری از زندگی به روم باز می شد. همیشه می دونستم دنیا به این بیهودگی که به نظر میرسه نیست و می دونستم یه خبرایی هست ولی نمیدونستم چه خبری و چطوری من از اینجا سردرآوردم. نه فلسفه کمکم کرده بود نه مذهب نه عرفان نه اندیشیدن محض. و اینجا به یکباره همه اونها به کمکم آمده بودند برای بهتر فهمیدن.

جملاتی را می شنیدم که بارها خوانده بودم و می دانستم ولی انگار بار اولی بود که می شنیدم. من که همیشه به صبورانه گوش دادن و شنیدن و نکته بینی خودم را می شناختم، شنیدن را تازه می آموختم.

روزهایی بود که عصبانی و مکدر می شدم. یک روزهایی شاد و سبک بودم. یک وقت هایی ناامید میشدم. یک وقت دیگه پر از امید و نور بودم و هشت ماه گذشت تا برای سفر قهرمانی آماده شدیم.

کلاسمون دیگه یک کلاس با آدمهایی که هستند نبود. یک کلاس بود با آدمهایی که آشنا بودند. سر کلاس با هم خندیده بودیم. گریه کرده بودیم. حس گرفته بودیم. شگفت زده شده بودیم. تو حالمون خورده بود. دردهای همو شنیده بودیم و با همه بالاپایین شدنهایی که داشتیم، نسبت به هم بی قضاوت و راحت بودیم.

دیگه فقط بچه های یک کلاس نبودیم. همسفر بودیم. با حضور همه همسفران، مقدمه سفر قهرمانی آغاز شد.



موضوع مطلب : سفر قهرمانی
 
 
بالای صفحه