سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ :: ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ

استاد تکرار می کرد «این بی عدالتی به کی برمیگرده؟» و من هاج و واج بودم که خودم را نابود کنم یا خدایم را؟ همه بدنم می لرزید از ترس پذیرفتن این که همه سال ها خدای عزیز را ناعادل دیده بودم و گمان می کردم که به عدالتش ایمان دارم و ناگهان خندق عمیق مغایرتی را می دیدم از بی ایمانی که همیشه در تاریکی من پنهان بود...

جلسه دوم یتیم، سخت و نفس گیر بود.

یتیمی بدبینی مطلق است که با دیدن مغایرت ها فرو میریزد. مغایرت ها فاصله ما با حقیقت است و از آنجا که از چشم ما پنهان شده این فاصله ها، دیدن آن دردناک.

ما نسبت به چیزهایی یتیم می شویم که قادر به دیدن مغایرت خودمان با حقیقت آن مطلب نیستیم. مواردی که در کلاس این هفته صحبت شد یتیمی در حیطه ی سیاست و در حیطه معنویت بود. در حیطه ی سیاست زمانی یتیم می شویم که به دنبال ستمدیدگان می گردیم و بی عدالتی هایی را تشخیص می دهیم و به دنبال راه حلی برای درست کردن آنها هستیم. ولی چون عدالت را نمی شناسیم و از جایگاه خودمان نگاه می کنیم به مطلب، دچار سیاه نمایی و غلط کردن همه چیز می شویم. در این جایگاه هر نوع عملی هم که انجام دهیم چون مبتنی بر یتیم است، عملکردی غیرسازنده خواهد بود.

یتیم کور است و در تاریکی که عدم حضور نور است، به راحتی با هر اشتباهی که می بیند همه چیز را غلط می کند و در بدبینی مطلق خود همه چیز را سیاه و تاریک می بیند و تلاش دارد که این بدبینی و سیاه دیدن خود را به دیگران منتقل کند و آن را عام و فراگیر کند.

هنگام یتیمی در حیطه ی سیاست، ما بدون قدرت انتخاب واکنشگر هستیم و صرفا در مقابل عمل دیگران واکنش نشان می دهیم، در صورتی که در حالت واقع بینی (اعتدال بین معصوم و یتیم) انتخابگرانه کنشگر می شویم.

حوزه ی دیگری که در آن یتیم می شویم حوزه ی معنویت است. آنجا که انکار خدا یا شک به عدالت او همه چیز را در نظرمان ظالمانه و تاریک و معنای زندگی را از دست رفته می بینیم و به هر چیزی جز خدا تکیه می کنیم که تکیه گاهی داشته باشیم.

و اینجا بود که دره های بزرگ مغایرت من آشکار شد. برای من که «خداوند» تمام معنای هستی ام بود و عزیزترین و محبوب ترین وجودی که من همه ی همه ی همه ی زندگی ام را با او معنا کرده بودم، برای او زندگی می کردم و دلخوش بودم به این که هر نفس کشیدنم برای اوست، که عادل بی همتاست و نور مطلق عزیز که ذرات وجودم در اشتیاق او می سوزد، ناگهان خودم را خائن به این همه دیدم!

خیانتی پنهان در من بود به این تنها وجود مقدسی که جز او همه هیچ بود برایم و من این همه وقت در تاریکنای کفر خود در توهم ایمان بودم...

گفتم که خدا و عدالتش را قبول دارم ولی این بی عدالتی که می بینم از حاکمیت های دیگر است. استاد گفت در سلسه مراتب حاکمیت این بی عدالتی به چه کسی بر می گردد؟ آیا هر حاکمیتی در هرم حاکم بالاتر نیست؟ و حاکم بالاتر اگر عادل باشد چرا اجازه می دهد که بی عدالتی در هرمش اتفاق بیفتد؟

هر بی عدالتی که از حاکمیت های میانی می بینم در نهایت می رسد به راس هرم، خدا. و من نمی خواستم که خدایم و عدالتش را زیر سوال ببرم. تمام بدنم می لرزید. در دلم التماس می کردم که خدای مرا خراب نکن... خواستم خودم بی عدالتی را گردن بگیرم که خدایم را تبرئه کنم. گفتم من اینطوری دیدم. این بی عدالتی به من برمیگردد و استاد گفت مگر خدا یک نفر بیرون از توست و من در میانه ی یک دوراهی گیر کردم که هر دوسویش باخت بود. بی عدالتی خودم هم به خدا بی می گشت و حتی در میان لرزش دستانم که می خواستم در دفترم بنویسم که من به خدا ظلم کردم باز هم این ظلم به او بر می گشت و من هر چه به خودم یا دیگری نسبت می دادم فرقی نمی کرد همه و همه به او باز می گشت مگر این که می پذیرفتم که همه چیز عادلانه و سرجای خودش هست و من تنها نمی دانم که سر جای چی کجاست. برای همین بی عدالتی می دیدم... عدالت یعنی هر چیز سرجای خودش باشد و من از اینجا که می بینم احاطه به مطلب ندارم و نمی دانم عدالت هر چیز و هر کس چیست.

من که عدالت را نمی شناختم چطور این همه جسارت کرده بودم و با نگاه سطحی و ظاهری، عدالت مطلق را قضاوت کرده بودم. از این همه جسارت و جهل خودم شوکه شده بودم... می لرزیدم و گریه می کردم ولی اصلا بار سنگین این تاریکی را از من کم نمی کرد...

حقیقتا همه چیز عادلانه و برحق و سرجای خودش هست و اگر من نمی توانم عدالت آن را ببینم برای نگاه سطحی ناآگاهانه ی کور تاریکی است که توان پذیرش این همه نادانی در خودم را نداشتم...

مگر نور آگاهی خود بتابد بر تاریکی این جهل وسیع بی انتها که یاری او تنها نور امید است...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه