سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ :: ٢:٥٩ ‎ب.ظ


وارد کلاس شدم. کلاس درون یک ساختمان مدل قدیمی بود که تاقچه داشت و یک دیوار شیشه ای که به حیاطی باز می شد و باغچه ای سبز و زنده. از آن باغچه هایی که سقفی سبز از درخت مو دارند و هیچ علفی را به عنوان علف هرز از درونش هرس نمی کنند. یک تکه باغچه حقیقی بود.

صندلی های تک نفره در دو ردیف دایره وار اطراف کلاس چیده شده بود و همه کسانی که نشسته بودند، با اشتیاق با هم حرف می زدند و منتظر بودند. چند چهره آشنا هم بود ولی یادم نمیامد کجا دیده بودمشان.

نشستم و منتظر بودم. به خودم گفتم منتظر چیزی نباش. شاید ماجرا چیز دیگه ای باشه و تو خودتو محروم کنی از یه مطلب تازه.

ذهنم را خالی کردم. هر چیزی که در ده سال گذشته جمع کرده بودم، شنیده بودم، خونده بودم یا فهمیده بودم را فرستادم بیرون کلاس. استاد آمد و کلاس معرفی شروع شد. از هر دری حرف زده شد. بچه ها حرف زدند، استاد پاسخ دادند و دوباره و دوباره و من فقط تماشا کردم. فکر کردم چند جلسه دیگه باید بیایم تا بفهمم قضیه چیست.

و چند جلسه بعد برای من پر از نشانه های آشنا بود.

سر یکی از جلسات استاد محور مختصاتی روی تخته کشید که دلم هُری ریخت. محور من بود که یک روزی، دوازده سیزده سال پیش در دفتر خاطراتم کشیده بودم و با ریاضی به خودم ثابت کرده بودم که صفات خوب و بدی که ما تقسیم بندی کردیم در حقیقت و در نهایت امر یکی هستند و دو سوی یک ماجرا. و اینجا محور مختصات من تنها بخش کوچکی از یک ماجرای بزرگ بود...

محور مختصات و نور و آگاهی، قصه توحید و من و یگانگی، بی شک این کلاس برای من بود.

ماندگار شدم.



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / خودشناسی / سفر / قهرمانی
 
 
بالای صفحه