سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ

فاصله ای که بین کلاس ها می افتد، شاید زمان مناسبی باشد برای مرور درس ها و فرصتی باشد برای زندگی کردن و به آگاهی آوردن آنچه تاکنون آموخته ایم. 

گرچه این درس ها از آن دست درس هایی نیست که بگذاریم آخر ترم، کتاب که تمام شد یک شب مانده به امتحان همه را حفظ کنیم و فردا امتحان دهیم، و اینجا هر چه یاد می گیریم بلافاصله وارد زندگی ما می شود و انگار فهمیدن مطلب بار زندگی آدم را بیشتر می کند، ولی شاید این فرصت هایی که گاه به گاه بین کلاس ها هست، همان زمان کمی است که وقتی سفر می رویم و با سرعت از جاده ها عبور می کنیم، گاهی باید بزنیم کنار و به راه آمده نگاه کنیم و راه پیش رو را ارزیابی کنیم و از زیبایی های جاده لذت ببریم.

در ابتدای سفر قهرمانی هستیم و برای رفتن این راه تا رسیدن به رهایی، دوازده خان پیش رو داریم. معصوم- یتیم-جنگجو-حامی-جوینده-نابودگر-عاشق-آفرینشگر-فرمانروا-جادوگر-فرزانه-دلقک.

از امنیت درونی معصوم تا رهایی و شعف دلقک راه درازی در پیش است و ما اندر خم کوچه اول مشغول کشف و لمس امنیت درونی معصوم هستیم. تا اینجا که آمدیم یاد گرفتیم که می بایستی امنیت، درونی باشد. صد در صد درونی باشد و همه آنچه از بیرون به ما امنیت می دهد، امنیتی کاذب است. حالا هرچی که هست. پول باشد خانواده یا ارتباطات یا شغل یا دیگری. هر چیزی بیرون از تو، که تو را از امنیت حقیقی ات(امنیت درونی) منفک کند، کاذب است و کمی که بیشتر نگاه کردیم قضیه را، دیدیم اصلا بیرون و درون یکی است و اگر خواهان امنیت صد در صد درونی هستی، می توانی تسلیم این هر دو بیرون و درون باشی که هر دو درون هستند و بیرونی نیست!

اینجا که رسیدیم قضیه کمی سخت شد و لذت و شوری که در این قصه تسلیم بود آدم را وسوسه می کرد برای خواستنش. تسلیم را استاد گفت آنجاست که میل و آرزو و خواسته ای نیست و تو بی تصویری. بی تصویری از گذشته و آینده و هر چه هست خیر مطلق است و جز خیر نیست...و این نهایت معصوم است...گرچه انتهایی نیست...

به نظر می رسد اینجایی که هیچ تصویری نیست و هیچ خوب و بدی وجود ندارد و هرچه هست نور و آگاهی است و خیر مطلق، «من» چنان به رسمیت شناخته شده و چنان هست که دیگر هیچ است و این هیچ، پوچ نیست...

 



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه