سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ

نمی دونم خیالاتی شدم یا واقعا در و دیوار و تلویزیون و مردم تو خیابون دارن با من حرف میزنن!

توی مترو نشسته بودم و می خواستم از یک تجربه ای سر دربیارم که اخیرا داشتم. یک قسمتی از داستان به نظرم  مبهم بود و وقتی بهش نگاه می کردم جای یک چیزی خالی بود. چندین و چند بار داستانم رو از زوایای مختلف نگاه کردم و برای یک لحظه احساس استیصال داشتم...سرم رو بالا بردم که از داستان کمی فاصله بگیرم روبروم یک تبلیغی بود که من فقط یک گوشه ش رو می دیدم. نوشته بود: «هوای شما را داریم» ... فکر کردم جمله رو برای من نوشتن و یادم اومد کسی هست که همیشه هوای منو داره...

چند روز بعدش مساله دیگه ای داشتم و احساساتم بیشتر از عقلم کار می کرد و نمی تونستم با منطق جواب خودمو بدم. دلم چیزی رو می خواست که گویا مال من نبود... رفتم تو آشپزخونه که چای بریزم، یک کیسه نایلون سبزی روی میز بود که روش نوشته بود: «شما لایق بهترین ها هستید»... و من از خودم پرسیدم این برای من بهترینه؟

و بعدش فکر کردم اصلا چرا من به هر چی فکر می کنم ادامه اون مطلب بیرون از من روی در و دیوار نوشته شده یا یکهو یک جمله ای از تلویزیون می شنوم که مخاطبش منم یا یک نفر تو خیابون به یک نفر دیگه یک چیزی میگه که انگار داره به من میگه...

واقعا من مخاطب همه حرف های دنیا هستم یا همیشه بودم و نمی شنیدم یا از بس مشتاق شنیدن شدم، زده بالا غده خیالاتم باز عود کرده؟!

خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه