سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱:٥٠ ‎ب.ظ

چند روز بیشتر تا پایان امسال نمانده. سال نود و آخرین سال از دهه سوم زندگی ام... بیست و نه سالگی عزیز که چه برکتی داشت برایم...

سال 90 که آغاز شد، برایم سالی بود مثل تمام سال های دیگر. آرزوهایی داشتم مثل تمام آرزوهای دیگر. امیدهایی مثل تمام آنهای دیگر... تحویل سال نه شوری داشتم نه اشتیاقی به زندگی کردن و نه روز عید برایم فرقی با روزهای دیگر داشت. همه چیز بی معنی و لوس بود. تمام جستجوهای معنوی ام به بن بست خورده بود. تمام مبارزاتم با شکست مواجه شده بود. تلاش هایم برای زندگی کردن از سرزندگی نبود فقط بود که جا نزده باشم. سخت بود و سختی اش را دوست نداشتم. دنیا سیاه و کثیف و پلید بود پر از ظلم و بیداد و آشفتگی هایی که هیچ امیدی به نظمشان نمی رفت. حرف های کتاب ها و فلسفه های زیبا دیگر به کارم نمی آمد. حرکتم نمی داد. روزگار پشتی و پلیدی بود. آدمها در جهل و گمراهی بودند و من مکدر و آشفته از هیچ چیز سر در نمی آوردم. دنیا داشت مدام پوچ تر و بیهوده تر می شد. به هر دری زده بودم که کورسویی از نور پیدا کنم درها بسته بودند. من داشتم نفس های آخرم را می کشیدم که بعد بسپارم خود را به تیرگی های روزگار بی شعور و بی عشق و بی نور...  

روزهای آخر تیرماه وقتی وارد کلاس شدم و با جماعتی همراه شدم، پس ذهنم می گذشت که من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم و اگر شعر مولوی قطعیت عام داشت می بایستی که هر کسی از ظن خود یارم شود و باز هم کسی از درون من اسرار من نخواهد جست...ولی اینطور نشد...

نشانه ها بودند. رگه هایی از نور. پیش از آمدن در تمام سال های پیش، نشانه ها را پیدا کرده بودم. راه می خواستم. امید کم کم باز می گشت. من شبیه بیماری که تا دم مرگ رفته و تمام بدنش سرد بوده و با بازگشت به زندگی کم کم  زنده بودن خود را  حس می کند یک ذره یک ذره گرم می شدم. انقدر نامحسوس و انقدر آرام و مطبوع که ناگهان چشم باز کردم و دیدم که اسفند ماه شده. نه ماه گذشت و منِ دیگری زاده می شود. وقت تولدم رسیده انگار...سخت بود ولی این سختی را با جان و دل پذیرا بودم... هر روز این نه ماه مثل روز عید بود. هر روزش متفاوت بود. آدمها، اتفاقات، تجربه ها همه چیز برای من معنی دار شده... و سال نو که می آید...

سال نو در راه است و منِ نو در راهم و دنیای نو...

دنیای نو، سرشار از نور و آگاهی و شادی و شور و شعف با شعوری سرشار و جاری در لحظه لحظه زندگی در پیش است...من آماده زندگی ام...


باریکه نوری که تابید مرا روشن کرد. نه دنیا پلید و زشت و پلشت بود نه آدمها جانیان بی شعور و بی عشق و مانده در لجنزار گمراهی و تیرگی. هر چه بود و هست از ماست که بر ماست...  و به قول استاد هر چه بر ماست حتما برای ماست...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه