سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ

مثل دانه ای که مدت ها در زمین یخ زده زمستان در خواب بوده و کم کم گرم شدن زمین و اولین رگه های زندگی را حس می کند و شاید می داند که زمان شکفتن و جوانه زدن و سبز شدن رسیده، حس شکفتن دارم...

این هفته که کلاسمان تشکیل نشد گفتم حتما خیر است و در آن ساعت با درویشی ملاقات کردم که بی این که او بخواهد برایم کلاس آموزشی بگذارد، من از او آموختم...

گفته بود استاد، که همه هستی استاد است اگر به آن گوش کنم و فرقی نداشت ، سر کلاس هم که نبودم هستی برایم کلاس خصوصی گذاشت تا از تسلیم بیشتر بشنوم...

در این هفته مدام امتحان کردم. هر وقت که یادم میفتاد و هر وقت که حواسم جمع بود هر چه تصویر در ذهنم داشتم خالی می کردم و هر بار انگار از درون خودم کمی جلوتر می آمدم و همه چیز را واضح تر می دیدم و انگار دیروز و فردایی وجود ندارد. انگار من خود همان لحظه ای هستم که در آن هستم. ولی حیف که چند لحظه بیشتر نمی توانم این حالت را حفظ کنم و دوباره سیل تصاویر و کلمات و جمله هاست که به من هجوم می آورد و مقاوت هم فایده چندانی ندارد. دوباره چند لحظه می کشد و باز هم هجمه تصاویر است که می آید...

من احساس بودن دارم. نه،  احساس هستن دارم... چیزی که پیش از این همیشه حس نمی کردم...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه