سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ

 

این هفته سر کلاس که نشسته بودم حس آرامی از سکوت داشتم. ولی نه مثل آن روزهای اول چند ماه پیش که ناگهان همه شلوغی ذهنم ساکت و مبهوت مانده بود و چون به آن عادت نداشتم نگرانش بودم... برعکس. این بار خیلی هم سکوت آرامش بخشی بود.

کلاس این هفته فوق العاده جذاب بود ولی نوشتن از آن برایم سخت بود. میخواستم از خیرش بگذرم. خود مطلب کوتاه بود ولی زمینه هایش از همان هفت هشت ماه پیش می آمد. همان هایی که استاد هر بار یک ذره یک ذره به آن افزوده بود. هر بار یک جمله به جمله قبلی اضافه می کرد و می گفت. به نظر می رسید تکرار حرف قبلی است ولی نبود. حالا برای فهمیدن آن وحدتی که اصالت دارد در وجود همه ما، همه آن زمینه هایی که کم کم ساخته شده بود، نیاز بود و من چطور در چند خط همه آن را می توانستم بنویسم...

مریم با گوشی اش بازی می کرد. مطلب به آن بزرگی بود و دلم نیامد که او نشنود. سقلمه ای به او زدم و گفتم گوش کن بازی نکن. گوشی را کنار گذاشت و استاد با حوصله مطالب قبل را تکرار می کرد و کنار هم می گذاشت تا ما ارتباط آنها را درک کنیم.... امروز انگار بیشتر می فهمیدم. ناخودآگاه و به آگاهی آوردن آن و نور تابیدن بر بی مرزی آنیما و ... بی تصویر... بی تصویر...هیچی... هیچی این جا نیست با همه این چیزهایی که هست... هیچ دیگر چیست؟

هر چه بود تصویری داشت بی تصویری هیچی نبود. حتی هیچی هم تصویری داشت که نباید می داشت. هیچ... همچنان ذهنم آرام و ساکت گوش می داد...

قبلا استاد گفته بود در چهار حالت تعامل می کنیم با دنیا. در حالت اول در تضاد هستیم. با همه چیز و همه کس در تضادیم و سر جنگ داریم. همه چیز را می خواهیم به صورتی که خودمان می پسندیم در آوریم و جنگ ها به پا می کنیم. بیشتر مردم دنیا گویا در این مرحله هستند. پس از آن کمی که متعالی می شویم میرسیم به بخشش. در مرحله بخشش هنوز تضاد داریم ولی می بخشیم و سر جنگ نداریم. متعالی تر که شدیم می رسیم به پذیرش. همه چیز و همه کس را همانطور که هست می پذیریم و اجازه می دهیم هر کسی خودش باشد. پذیرش مرحله بزرگی برای رشد بود و این چند ماه گذشته مرا به خود مشغول کرده بود که خود را به پذیرش برسانم ولی مرحله آخر که از دید من سخت ترین و عجیب ترین مرحله است، تسلیم بود... جایی که هیچ آرزو و تمنا و خواهشی نیست. هیچ بد و خوبی وجود ندارد. هر چه هست خیر مطلق است و جز این نیست...

تسلیم را زیاد شنیده بودم. حتی قبل از شروع این کلاس ها. از اول عمرم شنیده بودم... سرکلاس در چند ماه گذشته از زبان استاد هم شنیده بودم ولی آنقدر مشغول فهمیدن مفهوم پذیرش بودم و آنقدر از من دور و چیزی مال از مابهتران بود که زیاد به آن فکر نکرده بودم که حتی بخواهم بفهمم یعنی چه؟

این جلسه که ذهنم آرام بود، استاد از خیر مطلق و تسلیم که گفت، ذهنم با احتیاط از من پرسید نقطه تسلیم کجاست؟ من جوابی برایش نداشتم. ذهنم جسورتر شد. پرسید یک نفر که تسلیم است چطور فکر می کند؟ در ذهنش چه می گذرد؟ چه احساسی به دنیا دارد؟ از چه دریچه ای به مردم نگاه می کن؟ خودش را چگونه درک می کند؟ هستی را چطور می بینید؟...

من جوابی برایش نداشتم... استاد گفت بی تصویر است...

دو روز از کلاس چهارشنبه می گذرد و من در حالی که در خیابان قدم می زنم، وقتی سر کلاس بحث جامعه شناسی می کنم، زمانی که روی گزارش انقلاب های منطقه کار می کنم یا وقتی مشغول خوردن شام هستم و در کنار خانواده همه می گوییم و می خندیم، وقتی تمرین هایم را انجام می دهم یا حتی در آخرین ثانیه ها که به خواب می روم، به طور مداوم ته ذهنم سوالی ست که... مقام تسلیم کجاست؟...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه