سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ

 

جلسه بعدی کلاس بود و من تازه نشسته و منتظر بودم که بچه ها یکی یکی بیایند که حالتی از سنگینی مرا گرفت. مثل وقت هایی که دوشبانه روز آدم نخوابیده و تمام بدنش وزن سنگین تری دارد. بچه ها می آمدند و هر کسی  سلامی، احوالپرسی ای، حرفی می زد و می نشست ولی من چندان حال خوشی نداشتم برای بگو بخندهای همیشگی...

استاد آمد و صحبت از توانایی تصور دنیای بی رنج و اندوه و سرشار از عشق و راحتی بود و بعد از آن ، حس و حالی که به دوران کودکی داشتیم. چه حسی به دوران کودکی ات داری و آیا میخواهی به آن بازگردی؟

کودکی ام مثل فیلم سینمایی از ذهنم عبور کرد و چند تصویر روشن داشتم که هنوز هم گاهی برای حس امنیت در روزهای سختم به یاد می آوردم. یکی از آنها دشت شقایقی بود در کوهپایه های پونک که تا غروب در آن بازی می کردم و پدرم اطرافم قدم میزد. حس امنیتی داشت که تا امروزم را دربرگرفته و حتی در خوابهایم هنوز هست...  ولی همیشه دلم میخواست زودتر بزرگ شوم. میخواستم آزاد باشم... و هرگز آرزوی بازگشت به گذشته را نداشتم...

اما دنیای بی درد و رنج و پر از خوشی و عشق و راحتی و ... روزگاری بود که همیشه در ذهن من رنگِ سبزِ روشنِ چمنِ تازه درآمده را داشت. آینده محتوم بشر بود در خیالات من. دنیایی که شایسته انسان بود و ما همه زندگی می کردیم و آشفتگی می ساختیم و از آن عبور می کردیم تا نظم مرتبه بالاتر را بسازیم تا سرانجام روزی جهانی شایسته خود بسازیم... یکی دیگر از بچه ها هم چیزی شبیه این را از دنیای بی رنج می شناخت. استاد گفت چکار به بشریت داری؟ خودت این وسط چه کاره ای؟

و من به خودم که نگاه می کردم انگار می خواستم  به زور هم که شده، سهمی در روشنایی آینده آدمها داشته باشم. ولی دنیای دور آیندگان کجا و دنیای امروز من کجا؟ من امروز هستم و همه آن نور و روشنی و شایستگی را برای خودم هم می خواهم...

سنگینی و کرختی همه وجودم را گرفته بود. تمرکز نداشتم. صدای بچه ها را می شنیدم که حس و حالشان را از کودکی شان می گفتند  یا دنیای بی رنج و پر از خوشی... ولی حالت تهوعی که مدام بیشتر می شد نگرانم کرده بود. آماده بودم که اگر بیشتر شد از کلاس بدوم بیرون و از پله ها دو تا یکی تا طبقه بالا که به نظر می رسید مسافت زیادی بود برای من با آن همه کرختی...

با همین حس و حال نفس آخر کلاس را هم کشیدم. مثل همیشه جریان سرد و دَوَران سر بود. دست چپم کاملا بی حس شده بود و عضلات فکم را نمی توانستم تکان دهم. برعکس همه نفس ها این یکی برایم دردآور بود که تا شب دردها ادامه داشت. در تمام طول هفته با این حس تهوع همراه بودم که گاهی شدت میگرفت و گاهی خفیف می شد ولی همواره و حتی در خواب هم بود.

تا یک روز قبل از کلاس بعدی که ناگهان با سرگیجه ای از بین رفت. نفهمیدم چه حسی بود و چه سرگیجه ای. ولی سر گیجه های عصر سه شنبه، از آن روز شد آلارم کلاس سفرقهرمانی من. وقتی که یادم هم نباشد «آلارم سرگیجه» که می زند همه حواسم معطوف به کلاسی می شود که در پیش دارم و در پذیرش تمام افت و خیز هایش هستم....

تا چقدر راهم دهند...

 

 

 



موضوع مطلب : سفر قهرمانی / معصوم / یونگ / آرکی تایپ
 
 
بالای صفحه