سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ :: ٧:٥٤ ‎ب.ظ

فهمیدن مطلب یک چیز بود، در عمل پیاده کردن و آگاهانه زندگی کردن یک چیز دیگه. نمیشد آدم به مطلبی آگاه شود و تجربه ش پیش نیاید.

کلاس ما اینطوری بود.

اگر در مورد چاله سرکلاس حرف میزدیم، می رفتیم بیرون کلاس و در طول هفته، صاف صاف که داشتیم راه میرفتیم یکهو یک چاله پیدا می شد که باهاش دست و پنجه نرم کنیم و چیزی رو که یاد گرفتیم به بوته آزمایش بگذاریم.

طبیعتا هر چی درسمان سخت تر بود، هر چی فهمیدنمان بیشتر بود، تجربه مان بزرگ تر بود و هر وقت که رنجی حس می کردم یاد حرف استاد می افتادم که می گفت، "با این همه آن رنج شما گنج شما باد"... و من به امید گنج به استقبال رنج می رفتم.

وقتی وسط یک تجربه هستیم بهترین زمان برای محک زدن خودمان است. بهترین راه جستجوی گنج... این طوری شد که جمله "آخ جون تجربه" دیگر یک جمله فانتزی نبود برای راضی کردن خودم به تحمل مشقتی که هر تجربه ای به دنبال دارد. حقیقتا هر لحظه جهان برایم درسی داشت.

سر کلاس، استاد آهسته آهسته مراحل سفر قهرمانی را به طور کلی از ابعاد متفاوت شرح می داد و من از دورنمایی که نشانم می دادند، غرق در لذتی بودم که مقدمه سفر را برایم دلپذیر می کرد. دوازده مرحله سفر قهرمانی برای من مثل هفت خان رستم بود ولی با دوازده خان. همیشه دلم میخواست جای قهرمانان قصه های باستانی باشم و همیشه دلخور بودم که چرا این قهرمان ها همه مرد هستند. پس من چی؟ و حالا خان هایی داشتم که با پیمودنش قهرمان خودم می شدم. بی های و هوی نام قهرمان. مقدمه و خود سفر برایم فرق زیادی نداشت. همین که در تدارک رشد خودم بودم کافی بود.

بچه های کلاس، بعد از چند ماه با هم بودن، دیگر آن آدمهای غریبه روز اول که نبودند هیچ، از نزدیک ترین دوستانم نزدیک تر حس می کردمشان. هر روز وارد کلاس که می شدم، انگار وارد دنیای خودم شدم. هر کدام از بچه ها در دنیای خودشان بودند. دنیاهایمان با هم در این نقطه اشتراک پیدا می کرد. ما آدمهایی بسیار متفاوت بودیم. شاید بیرون کلاس با آگاهی قبلی هیچوقت با هم دوست نمی شدیم. ولی اینجا در کنار هم که قرار می گرفتیم ابعاد یک وجود بودیم که با هم کامل می شدیم. دیگر آسان شده بود پرحرفی و بی تابی و آشفتگی و خنگ بازی های هم را تحمل کردن. تحمل که دیگر نبود. بخشی از خود ما بود و مثل روزهای اول سخت نبود که بنشینیم و دقایق طولانی به یک نفر گوش کنیم. انگار که با خودمان زمزمه می کردیم. هر چه تنش هایمان از بیرون کمتر می شد از درون بیشتر...

حدود دوماه طول کشید تا مقدمه سفر قهرمانی تمام شد. مثل ظرف کثیفی که مدت ها شسته نشده، به سختی شسته شدیم و آماده شروع بودیم.

مرحله اول. معصوم...



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه