سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ

جلسه ی دوم کلاس جنگجو بود و من دیر می رسیدم. این ترم مجبور شدم آخرین واحد درسی ام را همزمان با کلاس جنگجو بگیرم. یک ساعت از کلاس گذشته بود و من دوان دوان سر کوچه بودم که پایم پیچ خورد و زانویم آسیب دید. مجبور شدم آهسته آهسته حرکت کنم. راهی که فقط دو دقیقه مانده بود برسم را در ده دقیقه طی کردم، زانوی عزیزم آسیب دید و درخت های سبز کوچه که همیشه از حضورشان لذت می بردم، را اصلا ندیدم و دیرتر هم رسیدم.

وقتی حواسمان نباشد، وقتی فقط الکی بدو بدو کنیم، وقتی نتوانیم انرژی هایمان را درست هدایت کنیم و سر جای خودش شتاب کافی یا استراحت کافی کنیم، اینطوری انرژی هایمان را هدر می دهیم و آن انرژی و تمرکزی که باید معطوف به رسیدن به هدف باشد را تلف می کنیم. جنگجوی سازنده مواظب انرژی هایش هست و هر ذره ی انرژی اش را هدفمند خرج می کند.

 

هر کدام از ما یک جنگجو درون خود داریم که می خواهد شجاع و قوی و جسور و شرافتمند باشیم و محکم و قابل اتکا و اعتماد و هدفمند، احساس مسوولیت کنیم و به اهدافمان برسیم.

جنگجوی درون ما نیاز دارد که حرکت کند، بسازد، برسد، در تکاپو باشد و برای خودش یک قلمرویی داشته باشد که از آن نگهداری و حراست کند، ولی در دنیای مدرنی که ما زندگی می کنیم، آنقدر در رقابت های مختلف تحصیلی و ورزشی و اجتماعی و اقتصادی و... پرتاب شده ایم و آنقدر جنگجویمان را به بازی گرفته اند که جنگجوی فعال و متحرک درون ما تبدیل به موجودی سرگردان شده که فقط حرکت می کند. به هر سویی که بخوانندش. یک لحظه اینجا خوانده می شود یک لحظه آنجا. مدام برایش تعیین تکلیف می شود و او نفس نفس زنان به دنبال اطاعت از فرمان محیط اطرافش به حرکت در می آید تا آنچه را دیگران می خواهند برای آنها بسازد و تبدیل به جنگجوی غیر سازنده ای می شود که مدام به دنبال اهدافی می رود و به آنها هم می رسد ولی نمی داند آنها را برای چه می خواهد. فقط احساس تکلیف برای رسیدن به هر چیزی را دارد که شاید اصلا به او ربطی ندارد.

 جنگجوی آگاه سازنده، خردمند و داناست و با اشراف بر خود و هدف به طی طریق می پردازد و با کمترین اتلاف انرژی، بیشترین استفاده را از امکانات موجود در جهت رسیدن به هدف مورد نظر می کند.

پیش از هر چیز باید با انرژی جنگجوی خود ارتباط برقرار کنیم. همان حس شایستگی و توانمندی و میل به حرکت و دویدن و لذت مواجهه با خطر و ترس و شجاعت و طعم پیروزی و رسیدن و فتح کردن...

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ :: ٩:۳٢ ‎ب.ظ

سرانجام پس از معصوم و یتیم، جنگجو آغاز شد. جنگجو یعنی هدف گذاری، مرز شناسی و حرکت و رسیدن و به دست آوردن. در مرحله اول، معصوم، یاد گرفتیم که امنیت مقوله ای درونی است و با جریان امن درون خود ارتباط برقرار کردیم. در مرحله دوم، یتیم، یاد گرفتیم که مغایرت هایمان را ببینیم و انرژی های یتیمی را بازشناسیم تا بتوانیم از آنها استفاده کنیم.

 

حالا در مرحله ی سوم، جنگجو، قرار است یاد بگیریم که چطور هدف گذاری کنیم، چطور مرزهای خودمان را از مرزهای دیگران بشناسیم و در عین این که مراقب مرز های خودمان هستیم، به مرزها و حریم دیگران احترام بگذاریم. بعضی وقت ها ناآگاهی و شاید انرژی های غیرسازنده ی یتیم به ما یاد داده اند که که برای جنگجویی و به هدف رسیدن لازم است دیگران را له کنیم یا زیر پا بگذاریم و جلو برویم. حتی بعضی وقت ها می گویند بخور تا خورده نشوی یا شعارهای غیرسازنده ی یتیمانه از این دست. در جنگجوی سازنده ی آگاه یاد می گیریم که بدون اتلاف انرژی و با کمترین اصطکاک ممکن با دیگران به راه خودمان ادامه دهیم و به هدفمان برسیم.

در راه جنگجو موانع و سختی هایی هم ممکن است باشد که بستگی به راه و هدف و فرد متغیر است ولی چیزی که در هر جنگجوی اسطوره ای وجود دارد، تسلیم نشدن به سختی ها و رفتن و رسیدن است. نه دره های عمیق تاریکی، نه اژدهای هفت سر سرکوب ها و عقده ها، نه غول ها و دیوهای درونی و بیرونی، نه شک ها و تردیدها، نه ترس ها و نه دردهای بزرگ و نه زخم های عمیق، هیچ یک نمی توانند مانع حرکت جنگجو باشند.

اگر شمشیر به دست گرفتی و قدم در راه گذاشتی، فقط می توانی بروی. هر مانع یک فرصت است و هر زخم یک قدرت.

از تو حرکت از خدا برکت.

 



موضوع مطلب : جنگجو / سفر قهرمانی / یونگ / خودشناسی
چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢ :: ٧:٥٧ ‎ب.ظ

یک چیزهایی هست که ما از آنها خوشمان نمی آید. یک رفتارهایی، یک مدل بودن هایی، یک شیوه ی زندگی یا یک جور حرف زدن هایی، یک کارهایی که وقتی یک نفر دیگر انجام می دهد، سرزنشش می کنیم یا باعث می شود آن آدم را دیگر دوست نداشته باشیم یا حتی آن مدل بودن را که کسی داشته باشد، جزو آدمیزاد دیگر حسابش نمی کنیم.

یا برعکسش. یک مدلی هست از بودن که خیلی جذاب است، یک آدم هایی هستند که همین جوری بیخودی زیادی ازشان خوشمان می آید، بعضی وقت ها عاشقشان هم می شویم، یک رفتاری، یک مدل حرف زدنی، یک کارهایی که دلمان قیری ویری میرود برایش.

و یک چیزهایی هم هست که از آن ها می ترسیم. می ترسیم که آن طور باشیم. آن رفتار را داشته باشیم یا آن شکلی زندگی کنیم.

این رفتارهایی که خوشمان می آید یا بدمان می آید یا از آن می ترسیم، به هر مدلی باشد که ما آن را در زندگی خودمان زندگی نمی کنیم، و وقتی در دیگران می بینیم واکنش ناخودآگاه نسبت به آن داریم، جایی درون «سایه» های ما قرار دارند.

«سایه» ها، زندگی نکرده هایی هستند که به صورت ناخودآگاه وقتی در آدم های بیرونی نشانی از آنها می بینیم نسبت به آن واکنشی داریم. هر حسی که نسبت به هر چیزی پیدا می کنیم می توانیم ردش را بگیریم و چیزی درون خودمان پیدا کنیم. در حقیقت آدمهای اطرافمان آینه هایی هستند که بخشی از ما را به ما نشان می دهند و زمانی که ما چیزی آشنا درون یک نفر می بینیم واکنش حسی نشان می دهیم. یا خوشمان می آید یا بدمان می آید یا می ترسیم یا هر چیز دیگر. بهرحال وقتی نسبت به چیزی بی تفاوت نیستیم، آن مساله یک کاری با ما دارد.

درست برعکس این حالت، شخصیت هایی در خودآگاه ما هستند که در ناآگاهی ما خود را با آن تعریف می کنیم. مثلا وقتی از شما می خواهند خودتان را معرفی کنید چه می گویید؟ من یک پزشک هستم. من یک خبرنگارم. من یک وکیلم. من یک دانشجو هستم. من یک پدر هستم. من از یک خانواده ی اصیلم. من یک ایرانی هستم. من یک نویسنده ام. من یک ... چی هستم؟

در حقیقت همه ی اینها می توانند بخشی از من باشند ولی من اینها نیستم. من بیش از اینم. فراتر از شغلم، فراتر از موقعیت اجتماعی یا موقعیت خانوادگی، فراتر از استعدادهایم، فراتر از ملیت یا قوم و قبیله ام، فراتر از جنسیت و حتی فراتر از انسان بودن، من «هیچ» هستم. هیچی که به هیچ وجه پوچ نیست. همه چیز است. هر چیز دیگری که در زندگی مادی در حال تجربه کردن آن هستم، نقشی است که پذیرفته ام و کافیست که به نقش بودن آن واقف باشم. وقتی نقشی را به گونه ای باور می کنم که انگار همه ی من همین نقش است و بس، سایه ای برای این نقش تولید می شود.

هر نقشی که سایه دارد، «نقاب» است. یعنی هر نقشی که من خودم را با آن تعریف کرده ام و از برعکس این حالت بودن واهمه دارم می شود «نقاب» من. وقتی نقاب ها را تشخیص دهیم می توانیم آگاهانه و سر جای خودش از آنها استفاده کنیم. نمی شود که آدم بدون نقاب، با هیچ بودنش در دنیای مادی زندگی کند. دنیا ماده است و نقاب ها چیزی از جنس همین دنیا هستند. ابزاری برای زندگی، ولی اگر نقاب ها را با خودمان اشتباه بگیریم، و آنهمه بزرگ بودن مان را بریزیم در یک فنجان کوچک و محبوسش کنیم، سدی در برابر خود می بندیم که مانع از زندگی تمام و کامل و پُری می شود که لایقش هستیم...

 



موضوع مطلب : نقاب / سایه / سفر / قهرمان
سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٥٤ ‎ب.ظ

درون هر آدمی یک جایی هست که حتی از خودش هم پنهان است.

فکر کن درونت یک خانه بسیار بزرگ، اندازه ی یک قصر داشته باشی بالای یک کوه بسیار بلند و دور. در نوک قصر یک اتاقی برای خودت ساخته ای پرتجمل و پر زرق و برق، با چشم اندازی زیبا و بدیع و فوق العاده. و انقدر این اتاق را دوست داری که سالهاست در این اتاق نشسته ای و زندگی می کنی و اصلا از در اتاق هم خارج نشده ای. خدمتکاران بسیاری که می آیند و می روند و تو توجهی به حضور یا عدم حضور آنها نداری. همین که گاهی نیازهایت را رفع می کنند کافیست... تو تمام تمرکزت را گذاشته ای برای ساختن این اتاقی که شده همه ی زندگیت. خیال می کنی این اتاق زیبایی که آن را می بینی حاصل عمر توست. فکر می کنی اینها حقیقت دارند...

در همین آرامش به سر می بری، تا یک روزی یک مهمان از راه می رسد. تعجب می کنی که در این کوه بلند، در این قصر دور، یک نفر چه می خواهد؟

خدمتکاران در را برایش باز می کنند. خیلی سال است که اینجا در خودت تنهایی. راهش می دهی به اتاقت. مهمان اتاقت را می بیند و چشم انداز زیبایی که می شناسی را نشانش می دهی. مهمان اشتیاق دارد. می خواهد همه ی قصر را نشانش دهی. دستش را می گیری و از اتاق میایی بیرون. یک لحظه شوکه می شوی. بیرون از اتاقت هوا سرد و تاریک است. مدتی طول می کشد تا چشمت به تاریکی و بدنت به سرما عادت می کند. باورت نمی شود. اینجا قصر من است؟ شروع به گشتن می کنی. اتاق های این قصر پر از موجودات عجیب و غریبه است. گاهی می ایستی با بعضی از آنها حرف می زنی و ادامه می دهی. هر طبقه که پایین تر می روی شلوغ تر می شود، غریبه تر. از خودت سوال می کنی این همه سال من چرا به اینجا سر نزدم؟ هیچ پاسخی برایش نداری. انگار سال ها در خواب بودی...

آنقدر محو گشتن و کشف قصرت می شوی که مهمان را فراموش می کنی، یک جایی به خودت میایی و می بینی تنها هستی در عمیق ترین قسمت قصر، در تاریک ترین بخش پنهان خودت. چیزهایی را می بینی که دوست نداری ببینی. آینه هایی هست که  چیزی از حقیقت را به تو نشان می دهد. شاید ترجیح می دادی یک شکل دیگری بودی، یک چیزهایی نبود و به جایش یک چیزهای دیگری بود... ولی حقیقت تو انگار این است. نگاه می کنی، چیزهایی در تاریکی هست. غریبه هایی که به تو زل می زنند و می خواهند تو را از قلمروی خودشان بیرون کنند. یادشان رفته تو پادشاه این قصری. تو فرمانروای این وجودی. وهم برشان داشته که صاحبخانه شده اند. تو از غفلت خودت حسابی دلگیر شده ای. می خواهی دست بچرخانی و ناگهان همه ی قصرت را از هر که غیر و غریبه است خالی کنی، می خواهی پنجره ها را باز کنی. پرده را بیفکنی، نور را وارد کنی، گرد و خاک ها را پاک کنی و قصرت را سراسر نور و طراوت و تازگی کنی. می خواهی همه ی قصرت را مثل اتاق اولت تمیز و پر نور کنی. ولی یک باره و یک شبه نمی شود. زحمت دارد. کاری طولانی و سخت است. قصر به این بزرگی که هنوز هم تا اعماقش راه درازی هست...

هر کدام از ما قصری درون خودمان داریم که فقط اتاق اولش را می شناسیم. آن اتاق اول خودآگاه ماست. جایی که ما سال ها آن را به عنوان خودمان می شناختیم. ولی زیربنای آن یک قصر بی پایان است که ناخودآگاه ماست. جایی که بخش بزرگی از حقیقت ما در آن پنهان شده و خودآگاه مان را تحت تاثیر قرار می دهد. برای شناختن حقیقت خودمان لازم است با چشمانی باز و واقع بین، سری به بقیه ی وجودمان بزنیم.

 



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه