سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ :: ٥:٥٦ ‎ب.ظ

هر چقدر هم آدم با شخصیت و با پرستیژی باشی وقتی مست کنی و  از خود بیخود بشی هر کاری می کنی. هر کاری که در شان تو نیست. هر کاری که شاید نپسندی و از همه بدتر این که بعدش یادت نمیاد چی کار کردی. من تا حالا مست نکردم ولی آدم های مست رو دیدم. ترسناکن. نمی فهمن چی کار می کنن و به طور غیرعادی شاد و شنگولن ولی شادی شون ترسناکه. ذهن وجود نداره و مثل جانوران خوشحالی هستن که برای شادی بیشتر هر کاری می کنن. شادی شون، از نگاه من شاد نیست. غمگینه... چون بی «خود» هستن. شادی شون اصیل نیست و غمشون هم...

بی «خود» زندگی کردن مثل یه عمر مست بودنه. همه چی توی این زندگی «بی خود» شاید خیلی عالی به نظر برسه ولی چیزی ازش یاد آدم نمی مونه. زندگی عمق نداره. معنا نداره. خنده هاش الکیه، شادی هاش سطحیه، غم هاش دروغیه، موفقیت هاش رقص بی خودانه مستانه، شکست هاش بی هیچ معنی، کل زندگی یه خواب ناقابل و فراموش شده... و گرچه اومدم و زندگی کردم و خیال کردم که کلی کار کردم ولی هیچ اثری از من توی زندگی نیست... بی «خودم» زندگی کردن مثل زندگی نکردنه. انگار هیچ وقت آفریده نشدم، انگار همون جا توی عدمم و هرگز نبودم. بودنم بی خودم بی معنی و پوچه...

و من عمریه که بدون «خودم» زندگی کردم... نمی دونم بی خود بودن رو چطور تونستم تا امروز تحمل کنم ولی حالا دیگه طاقت این دوری رو ندارم... من خودمو میخوام!



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ :: ۱:٤٤ ‎ب.ظ

چقدر از من حقیقیه؟ چقدرم اصیله؟ چقدرم نمایشیه، دروغیه، از من نیست؟ چقدرم نوره؟ چقدر تاریکی؟ حقیقتِ من، چه اندازه از این منیه که میشناسمش؟ من کوشم؟!

یادم نیست از اول هم این همه بیگانه بودم با خودم که از سرزمین حقیقت و درونم این همه بی خبر باشم یا از یه جایی به بعد گم و گور شدم و افتادم اینجا؟ وسط این تاریکی؟ من چرا هیچ خبری ازش ندارم؟ من کوشم؟ اصلا انگار این همه خبر جمع می کردم از همه ی دنیا و جزییات خبرهای پشت پرده و اسراری که هیچ کس نمیدونه تا اون بیرون نشانی از این خودِ گم شده ی درون پیدا کنم! نبود! حالا توی این همه شلوغی و تاریکی درون، توی این سرزمین بی انتهای کم نور، حتی نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم. من گم شدم! یکی بیاد منو پیدا کنه. از این همه چهره ای که هست، کدومش منم پس؟ از این همه حرف هایی که می زنم می نویسم ژست ها فکرها چقدرش منم؟ خیالات و اوهام ساخته شده ی ذهن خودمم یا تصویر تصنعی ذهن دیگران؟ من کی ام ؟ من کجام؟ یکی بیاد بیدارم کنه! یکی صدام کنه جهت رو ببینم دستکم. آهااااای! کسی اینجا نیست؟ توی این برهوت، این زمین ناهموار، این شلوغی منجمد، این سرزمین بی در و پیکر بی صاحب مونده یک آدم پیدا نمیشه؟ یکی پیدا نمیشه منو دیده باشه بشناسه بهم آدرس بده لااقل بگه من چه شکلی ام؟ من خودمو می خوام!

خودِ خودِ خودِ خودم. حقیقی. بدون نقاب. اصیل. «من» کجایی؟ این «تو» ها که جلوی آینه وایستادن بِر و بِر منو نگاه می کنن هیچکدوم «من» نیستن! هیچکدومشون من نیستم. من کوشم؟ اون من عزیزی که یه جایی گمش کردم منو جا گذاشت یا من اونو، اون خودم که حقیقی و ناب و اصیله... اونو میخوام!

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ :: ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ

برای دیدن مغایرت هایت باید شجاع باشی. باید از تمام شهامتی که در خود سراغ داری کمک بگیری و حتی شاید مقداری شهامت قرض کنی از در و دیوار و درخت و دوستان و عقاید و هر چه که هست تا جرات کنی حقیقت خویشتن را ببینی...


بیشتر آدمها دوست دارند خودشان را آنطور که تصور می کنند یا دوست دارند پیدا کنند. این خیلی فرق دارد با این که آن چیزی را که پیدا می کند دوست داشته باشد. ما اغلب ترجیح می دهیم تصویر زیبایی که از خود داریم حقیقت داشته باشد و کژی ها و ناراستی ها و زشتی و پلشتی را اگر در خود تشخیص دهیم در عالم نا آگاهی خود، سرمان را زیر برف می کنیم و یک جوری توجیه می کنیم یا سر برمیگردانیم که انگار آن آینه هایی که این کژی ها و زشتی ها را نشانمان داده اند با ما پدر کشتگی داشتند و می خواستند خرابمان کنند... اینطوری هیچوقت از جایی که هستیم قدم بر نمی داریم و از آن همه ناخودآگاه بزرگ و بی انتهایی که یک عمر کوتاه زمان داریم تا همه اش را به خودآگاه بیاوریم چیزی نصیبمان نمی شود و همچنان در تاریکی غفلت و ناخودآگاهی خودمان تصور می کنیم که در حال رشد هستیم و دور خودمان می چرخیم و می چرخیم و قدم از قدم بر نمی داریم...

اما اینجا، در یتیمی، جای تعارف کردن نیست. فرصت این که خودمان را برای خودمان لوس کنیم و لی لی به لالای خودمان بگذاریم و بگوییم فعلا بی خیال نداریم. بعدنی در کار نیست. فقط همین الان است و فقط همین جا فرصت هست که با خود حقیقی ات ملاقات کنی. اگر ترسناک است یا زشت و پلشت، اگر کافر است به هر چه تو مومنی به آن، اگر نامهربان و خودخواه است، اگر سطحی و نافهم است، اگر گناهکار و پلید است، اگر کید شیطانی دارد و قادر به انجام هر چیزی ست که تو از تصورش هم هراس داری، اگر او هر آن چیزی است که تو نمی خواهی باور کنی، بپذیری یا نپذیری هست.

می توانی بپذیری و به عنوان بخشی از خودت به آن نگاه کنی و بگذاری در روشنایی آگاهی تو به هر میزان که هست، سازنده و آگاه شود یا به آن پشت کنی و چشمانت را ببندی و انکارش کنی و در تاریکخانه ی وجودت هیولایی را پرورش دهی که روزی بر تو مسلط شود و چیزی از تو باقی نماند.

در مرحله یتیم سفر قهرمانی، این مغایرت ها را پیدا می کنیم. نمی گویم آسان است. حتی لذت بخش هم نیست. هم سخت است هم نفس گیر. هم شهامت می خواهد هم توان دیدن. هم جرات می خواهد که خودت باشی هم توانی برای این که با دیدن خودت پا به فرار نگذاری. و با این همه از نظر من هیجان دارد. هیجان کشف حقیقت خود. این که خیال کنی یک چیزی هستی و آن چیز را با تصور خودت و اخلاق های ساده ی سطحی که گمان می کردی همه چیز است آراسته باشی و دوستش داشته باشی خیلی فرق دارد با این که حقیقتا ببینی من این هستم و با همه نقص ها و کمبودهایم خودم را دوست دارم... عادت کرده بودیم به کامل بودن و کامل را دوست داشتن و کامل که نبودیم سرخورده می شدیم از این من. در اینجا تاریکی های خودمان را به رسمیت می شناسیم.

این یتیمی ها گاهی می تواند در یک سیستم آموزشی اتفاق بیفتد. مثل زمانی که اشتباهات معلم ها و اساتید را هدف قرار می دهیم و سعی در غلط کردن آنها داریم و همان چند نکته ای را که ممکن است یاد بگیریم، یاد نگیریم.

یا ممکن است در زمینه دستاوردهای مادی باشد که تحت تاثیر حوزه های سیاسی و اجتماعی ناکام می شویم و شروع می کنیم در ذهن خودمان ایجاد ترس و نفرت و ناامنی کردن که با توسعه آن در ذهنمان بیش از آنچه حقیقتا هست، مساله را بغرنج و خودمان را نا امن می کنیم.

ممکن است ناگهان به خود بیاییم و ببینیم که سنی از ما گذشته و همه همسن و سالان و هم ردیفان ما برای خود زندگی و کار و باری تشکیل داده اند و به جایی رسیده اند و یا به هر نحو بهتر از ما هستند و ما همینطور وقت تلف کرده ایم و هیچ دستاوردی نداریم. اینجا ممکن است ناگهان نگران شده و احساس تک افتادگی و جدایی از دیگران به ما دست دهد. یا احساس تنفر از متولی امنیت خودمان یا از آن دیگرانی که بهتر از ما هستند. در این حالت ممکن است به صورت غیر سازنده شروع کنیم به متهم کردن پولدارها به دزدی و کثیفی و کلاهبرداری و دستاوردهایشان را بی ارزش بشماریم، و به جای پذیرفتن مسوولیت های خودمان و دیدن مغایرت ها و تلاش در جهت پیمودن مسیر رسالت شخصی خود با مقایسه و فرافکنی سعی در مظلوم نمایی و همچنان فرار از دیدن موقعیت واقعی خود کنیم.

برای رشد، چاره ای جز دیدن خود نیست. هیچ راه در رویی هم وجود ندارد. یا می بینی خودت را یا همین جایی که هستی در ناخودآگاه مانند یک حیوان زندگی می کنی! انتخاب با خودمان است.   



موضوع مطلب :
 
 
بالای صفحه