سفر قهرمانی
درباره وبلاگ
پرفا

حقیقت نه به رنگ است و نه بو / نه به های است و نه هو/ نه به این است و نه او/ نه به جام است و سَبو/ گر به این نقطه رسیدی/ به تو سر بسته و در پرده بگویــم/ تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را/ آنچـه گفتند و سُرودنـد/ تو آنـی/ خودِ تو جان جهانی/ گر نهانـی و عیانـی/ تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی/ تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی/ تو خود اسرار نهانی...

نويسندگان
شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ

تا حالا شده که کسی از تو انتقاد کند و تو خشمگین شوی یا موضع دفاعی بگیری یا زمین و زمان را به هم ببافی تا مطلب او را انکار کنی یا در دلت بگویی چرت می گوید و شاید هم کینه ای از او به دل بگیری و حس کنی چقدر این آدم زبان تلخی دارد یا حتی حس کنی از او بدت می آید؟ تا حالا فکر کردی که چقدر در مورد نقطه ضعف هایت واقع بین هستی؟

در ارتباط با نقطه ضعف هایمان ممکن است رویکردهای متفاوتی داشته باشیم. شاید خود را بی عیب و نقص و کامل ببینیم و قادر به دیدن کمی ها و کاستی ها و نقص هایمان نباشیم. همه دنیا را گل و بلبل ببینیم و همین نگاه را هم به نقاط ضعف دیگران داشته و در مورد همه چیز و همه کس از جمله خودمان با خوش بینی کور قادر به دیدن و زندگی واقع بینانه نباشیم. این عملکرد معصوم غیر سازنده ی ناآگاه است.

یا برعکس این حالت باشیم و جز عیب و نقص و کاستی در خود چیزی ندیده و قادر به دیدن توانایی ها و ارزش و مقدار واقعی خود نباشیم که قطعا همین رویکرد را به بیرون و دیگران هم خواهیم داشت و با نادیده گرفتن محاسن و توانایی های دیگران ممکن است استعدادهایی را حرام کنیم یا پتانسیل های ارزشمندی را هدر دهیم یا با قضاوت بدبینانه به تاریکی دنیای پیرامون خود بیفزاییم. این بدبینی مطلق مخصوص یتیم غیرسازنده است.

تعادل میان این دو حالت، واقع بینی است که هر چیزی را همان طور که هست می بینیم و قادر به پذیرش آن هم هستیم. با یتیم سازنده مغایرت ها را می بینیم و با معصوم سازنده آن را می پذیریم.

برای رشد و تعالی باید یاد بگیریم که خود واقعی مان را بشناسیم و بر داشته هایمان آگاه شویم و پس از این مرحله است که قادر خواهیم بود «من حقیقی» را تشخیص دهیم.

استاد می گفت «من» هیچ کدام از آن صفت هایی نیست که در ذهن خودم، خودم را با آنها تعریف کرده ام. هر صفتی و هر ویژگی ای و هر چیزی که «من» را مساوی با آن قرار دهی، آن «من» نیست. من «هیچ» است. هیچی که به هیچ وجه پوچ نیست بلکه همه چیز است...

وقتی صفت ها را با ذات خود اشتباهی می گیریم، به هر صفت و ویژگی و رفتاری که نقدی وارد شود، انگار که تمام شخصیت و ذات وجودی مان زیر سوال رفته باشد، بُراق می شویم که از خود دفاع کنیم. هر ویژگی و رفتاری یک چیزی است که ما انتخابگرش هستیم که در ما باشد یا نباشد. ذاتمان بری از صفات است. ناب و یگانه و پاک و بی آلایش است. دست صفات به آن ذات یکتا نمی رسد. ذاتمان «هیچ» است...«هیچ».

قبلا هم در مورد «هیچ» یک چیزهایی شنیده بودم، سر یک کلاس دیگر که تمرکزم روی فهمیدن تسلیم بود، ولی این بار یک جور عجیبی مطلب به جانم نشست. انگار از آن روزی که از تسلیم شنیده بودم، همه جانم منتظر بود تا یک بار دیگر، یک جای دیگر، یک اشاره دیگر، از آن بشنوم. فکر کنم بی این که بدانم همه ی آنهای دیگر را برای این می خواستم. برای این «هیچ» شدن. جمله و کلمه ای برایش نمی شناختم. در صفات و ویژگی ها و رفتارها دنبالش می گشتم. یک جای اشتباهی دنبالش بودم. انگار که آدم روی نقشه ی جغرافیایی به دنبال حس غوطه ور شدن در دل اقیانوس باشد. ولی از دور نمی شود در موردش حرفی زد. باید بار سفر بست، راهی شد، اقیانوس را پیدا کرد، شهامت داشت و در آن شیرجه زد و فقط حسش کرد...



موضوع مطلب :
یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱:۱٧ ‎ب.ظ

زیاد شنیده ایم یا شاید گفته ایم، جملاتی شبیه این که: «همه مردها مثل همند» «همه زن ها سرتاپا یک کرباسند» «همه ی سیاستمداران  کثیف هستن» «همه ی پولدارها دزدند» «همه ی رفقا آخرش کلک می زنند» «همه ی کارمندای دولت رشوه گیر هستند» «همه ی دکترها بی سوادند» «همه ی رستوران ها کثیفند» «همه ی آدم سوءاستفاده چی اند» «همه ی عشق ها دروغند» و... به این «همه» دقت کنیم.

یتیم(دومین آرکی تایپ سفر قهرمانی) در حالت غیر سازنده، لیست سیاهی برای خود دارد که با عمق یتیم شدگی اش، این لیست مدام بزرگ تر می شود. به این ترتیب که تجربه ای که موجب یتیمی اش شده را به ناروا به همه ی آن موقعیت و افراد مشابه تعمیم می دهد و از آنجا که اقدامات و رفتارهایش در جهت تایید و محکم کردن رشته های یتیمی اش است، همیشه مواردی را پیدا می کند که لیست سیاهش را تایید کنند و او همچنان بر سیاهه ی این لیست می افزاید و می افزاید تا جایی که هیچ کس و هیچ چیزی برایش باقی نمی ماند که به او اعتماد داشته باشد و آرامش کند یا قابلیت تعاملی بدون ترس و اضطراب داشته باشد و او در خود فرو می رود و منزوی تر و بدبین تر و تاریک تر می شود...

مثلا یک بار در یک رابطه ی عاطفی از زن یا مردی رفتاری آزاردهنده دیده و این مساله را تعمیم می دهد به همه ی زنان و مردان و دیگر حاضر نیست با هیچ کس رابطه ای برقرار کند و حتی اگر رابطه برقرار کند هم آنقدر به دنبال آن سیاهی ها می گردد که سرانجام آن را پیدا می کند، حتی اگر وجود نداشته باشد.

یتیم شدن و دیدن مغایرت یک امر با آنچه باید باشد، در مسیر رشدمان به ما کمک می کند که حرکت کنیم و دچار سکون و انفعال و درجا زدن های بی ثمر نشویم، و در حقیقت هدیه ای است از سوی هستی برای کسی که باید وارد مرحله ی بالاتری از آنچه هست، شود. با این وجود اگر این یتیم شدگی را در اندازه خودش درک نکنیم، هدیه مان را در جوی آب انداخته ایم. چه بیشتر ببینیم چه کمتر، نمی توانیم از آن به سلامت عبور کنیم. مانعی که بر سر راه رسیدنمان گذاشته اند، اندازه مشخصی دارد. اگر زیادی دورخیز کنیم برای پریدن، لذت قسمتی از مسیر را از دست می دهیم، اگر کم دورخیز کنیم، یا به مانع اصلا نمی رسیم یا با آن برخورد می کنیم و ولو می شویم.

کسی که یک تجربه ی شکست را تعمیم می دهد و بسیار بیشتر از آنچه هست آنرا می بیند و بر اساس آن، وجهی از زندگی اش را چنان تغییر می دهد که بخشی از توانمندی های خود را نابود می کند یا نادیده می گیرد، زیادی دورخیز کرده.

باید از تجربیاتمان درس بگیریم ولی آنقدر درس گرفته شده را تعمیم ندهیم به مسایل بی ربط که از آن سوی بوم بیفتیم. اگر یک سیب کرم خورده داریم کل سیب را دور نمی اندازیم. فوقش تکه ای را که کرم خورده است کنار می گذاریم و از بقیه ی وجود سیب لذت می بریم و استفاده می کنیم. کاری که یتیم غیرسازنده، نمی تواند.

برعکسش هم همین است. کسی که مغایرتی را می بیند ولی آن را کمتر و کوچک تر از ابعاد حقیقی اش متصور است و آنقدر در این مغایرت اندکش باقی می ماند که تبدیل به مغایرتی بزرگ و چالشی سخت می شود.

یک شکست فقط یک درس است. اندازه یک درس آن را ببینیم.

هر چیزی اندازه ی خودش، سر جای خودش، در زمان خودش...     



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ

یتیمی ها شقوق مختلفی دارند. کسانی که از بهشتشان رانده شده اند در سطوح و شقوق مختلفی واکنش نشان می دهند که بستگی به هر یک از این انواع یتیمی میزان گیرکردگی آنها متفاوت است. مثل یک آدمی که همینطور وسط جنگل برای خودش راه می رود و یکهو متوقف می شود. خودش را وسط یک مرداب می بیند که هر لحظه بیشتر فرو می رود. اگر متوجه مرداب و سطح فرو رفتگی اش شود می تواند با آرامش حرکتی کند و گرچه فرو رفتن ادامه دارد، ولی حرکت رو به جلو و به سمت خشکی هم دارد. ممکن است لجن مرداب از سرش هم بگذرد و در آخرین لحظاتی که نفسش در حال بند آمدن است، سرانجام به ساحل نجات برسد و با نفس عمیقی خود را از مرداب بیرون بکشد و نجات یابد.

این وضعیت یتیم است در صورتی که یتیمی و سقوطش را ببیند و مغایرتش را درک کند.

یتیمی در چهار شکل ممکن است واقع شود. در یک شکل، یتیم سرگردان است. از بهشتش رانده شده و امیدی به بازگشت ندارد و سرگردان و هردمبیل و بی هدف به هر سو می رود و ممکن است از بیرون شبیه یک جوینده دیده شود. ولی امیدی برای یافتن ندارد و چیزی هم جستجو نمی کند که بیابد.

شکل دیگر آن یتیم شورشی است. حالتی که با یک تجربه ی ناخوش آیند که باعث یتیمی شده، فرد گَنگی از افراد یتیم همانند خودش تشکیل می دهد و به تقلا و جنب و جوش می پردازد تا حقش را بگیرد ولی به واسطه ی انرژی یتیمی جمعی تنها انرژی یتمی اش را گسترش می دهد و با مرور اخبار و اتفاقات ناخوشایند و ناخوش و آنچه واقعیت تلخ می نامند، با گسترش انرژی تلخی و ناکامی و بدبینی مطلق خود، علیه نظم به پا می خیزند و درصدد ضربه زدن و غیرهمسویی و تخریب هستند که جز دامن زدن به یتیمی بیشتر و فرو رفتن در تاریکی مرداب یتیمی نتیجه ای در بر ندارد.

مدل دیگری از یتیم، یتیم منزوی است.

این نوع یتیم، از همبستگی ها دل بریده و دور خود دیواری کشیده و با عبارت «مال من فرق می کنه» خود را از هر امیدی برای نجات محروم می کند. در تنهایی و انزوا می نشیند و بی انرژی و افسرده و بی امید از هر راه نجاتی در خود همواره در حال بیشتر فرو رفتن در انرژی تاریکی یتیمی خود است.

عمیق ترین نوع یتیمی، یتیم نابود است که از نامش پیداست که از هرگونه تعامل با محیط و دیگران خود را محروم کرده و هیچ گونه پویایی و جریانی از زندگی در او دیده نمی شود. چیزی شبیه مرده ی متحرک است که نه تنها برای نجات خود از مرداب یتمی تلاشی نمی کند، منتظر انتهای ماجرا و غرق شدن و نابود شدن هم هست. مرگی تدریجی است. 

تنها راه نجات از این مرداب این است که وضعیت خودمان را با واقع بینی ببینیم و بپذیریم و شجاعت پذیرفتن حقیقت را پیدا کنیم و مغایرت هایمان را با اشتیاق جویا باشیم که راه و مسیر رشدمان در این دیدن و پذیرفتن و حرکت و پویایی و تلاش و یافتن شور دوباره ی زندگی است و این شور ربطی به شرایط خوب و بد ندارد. یک شوری ست که در هر لحظه ی زندگی جاریست و در هر نفسی که می کشیم به ما ارزانی شده و با آب و گِل وجودمان درآمیخته تا خلقمان کند... چیزی از حقیقت ناب هستی خودمان است. از آن من عزیز گم شده ی پنهان در تاریکنای وجودمان که مشتاقانه منتظر است تا نور آگاهی را به آن بتابیم و کشفش کنیم تا جاری شود و خلق کند و هستی ببخشد و باشد...



موضوع مطلب : یونگ / یتیم / سفر قهرمانی / آرکی تایپ
 
 
بالای صفحه